بخش دوم: از گام‌های اولیه تا جهش‌های بعدی

بخش دوم کتاب:

از گامهای اولیه تا جهشهای بعدی

نویسنده : آردیا اسکای بریک  

برگردان: سمیرا باستانی

ترجمه بخش اول در نشریه هشت مارس شماره 51 به چاپ رسیده است.

قبل از هر چیز باید گفت که جهت انتخاب از پیش تعیین شده نیست. جماعات گوناگون در گونههای گیاهی و حیوانی دارای ترکیب ژنتیکی متنوعی هستند، و این تنوع ژنتیک، همان ماده خام تکامل یک نوع جدید از طریق انتخاب طبیعی است. این انتخاب، فرایندی "کور" است، بدین معنا که این یا آن ژن را نشان نمیکند؛ بلکه یک موجود را به صورت کل هدف قرار میدهد. در واقع، در انتخاب طبیعی، ژنها "نامرئی" هستند. زیرا آنچه انتخاب و یا رد میشود "فنوتیپ" یک ارگانیسم کلی است. (فنوتیپ یا رخنمود و یا رخمانه، بیان فیزیکی و ظاهری DNA است. در مقابل ژنوتیپ که ترکیب شیمیایی DNA را تعیین میکند.)، که در واقع ریختشناسی ظاهری، روانی و نمود رفتاری ترکیب ژنتیکی آن ارگانیسم در کنش و واکنش خاصش با محیط خارج است. یک ژنوتیپ معین (یعنی یک ترکیب ژنتیکی معین) ممکن است نمود فنوتیپی متفاوتی از خود نشان دهد، این بستگی به تفاوتهای محیط پیرامونش دارد که او با آن در کنش و واکنش است (این شامل کنش و واکنش با گونههای دیگر مخلوقات هم هست).

تجربه ثابت کرده است که ارگانیسمهای جداگانه با ترکیب ژنتیکی یکسان، میتوانند تحت شرایط محیطی متفاوت، نمود فنوتیپی مختلفی داشته باشند. مثلا تعدادی بوته لوبیا که از نظر ژنتیکی یکسان هستند و از طریق خود باروری در گیاه تولید شدهاند، تحت شرایط متفاوت محیطی که در آن قرار داده میشوند (از نظر نور، آب، کود و غیره) محصولاتی با اندازه متفاوت از هم تولید میکنند. متقابلاً، داشتن ظاهر فنوتیپی یکسان هم لزوما به معنای داشتن زیر بنای ژنتیکی یکسان نیست. چرا که برخی مشخصه های ژنوتیپ میتواند "پنهان" باشد. این را مثلا میتوان در مورد افرادی دید که حامل و ناقل ژن یک بیماری موروثیاند، در حالیکه خود علائمی بیماری ندارند. در همه موارد، انتخاب طبیعی تنها بر نمود فنوتیپی یک ارگانیسم تاثیر دارد و بدین ترتیب در رابطه با ترکیب ژنتیکی زیربنائی ارگانیسم "کور" عمل میکند.

در این رابطه، میخواهم روشن باشد که بحث من این نیست که کلیه تغییرات تکاملی تدریجی در سطح ارگانیسمها رخ میدهد. من بهطور کلی با این جهتگیری استفن جی گولد موافقم برای مثال وقتی مینویسد در حالیکه "انتخاب تنها میتواند بر موجودات جداگانهای که هر یک از آنها تدوام موروثی سلف به خلف است، اثر بگذارد" اما هر یک از آن موجودات (بطور مثال، ژنها یا گونهها) سطوح متفاوتی از سازماندهی ماده را تشکیل میدهند، که میتواند تحت تاثیر نوعی فرایند انتخاب طبیعی قرار گیرد که مشابه (و نه یکسان) با انتخاب طبیعی در سطح ارگانیسمهای جداگانه است، درست "شبیه به آنچه که در انتخاب طبیعی میان گروهها، به "تولد هر بار متفاوت" مشهور است." (گولد 1983، ص 166-176). با اینکه شرح بیشتر این نکته از حوصله این مقاله خارج است، اما مهم است بدانیم که بیولوژی تکاملی تا مدتهای مدیدی اسیر مشکلاتی بود که از عدم تشخیص صحیح سطوح گوناگون و متمایز در سازماندهی ماده و صفات مشخصه و فرایندهای هر یک از این سطوح برمیخواست. همانطور که لوانتین در مقاله سال 1979خود نشان داد؛ امروزه این مشکل بهخصوص در گیجی مدام جامعه شناسی هویدا است که "مشخصات یک گروه را با مشخصات اعضای آن گروه" یکسان میگیرد. گام مهمی که میتوان برای رفع این اغتشاش فکری برداشت این است که چگونگی عملکرد انتخاب طبیعی در سطح ارگانیسمهای جداگانه را خوب بفهمیم.

مفهوم انتخاب طبیعی این است که اگر کنش و واکنش یک فنوتیپ مشخص با محیط پیرامونش چنان باشد که محصول تولید مثل آن فنوتیپ نسبت به فنوتیپهای دیگر در همان محیط دوام و بقای بیشتری داشته باشد، ترکیب مشخص ژنهای آن در کل  آن جمعیت ازدیاد خواهد یافت. این به نوبه خود میتواند موجب تغییر در تکامل جمعیت شود؛ و آن را به سمت تعمیم هر جنبهای که "منتهی" به تولید مثل شود، ببرد. بنابراین خیلی ساده میتوان گفت تنها "معیار سنجش انتخاب طبیعی، موفقیت در عرصه تولید مثل است." (دابژانسکی)، نقل شده در کتاب تنر 1981، ص 161) همین و بس. انتخاب طبیعی یک فرایند مداوم در کلیه موجودات زنده بوده است که در تجربه و آزمون به نمایش در آمده، و مطمئنا اصلیترین، و نه یگانه، مکانیسم تغییرات تکاملی بیولوژیک در کره زمین محسوب میشود. این فرایند بطور مکرر موجب ظهور اشکال سازگار جدید و مشخص در گونههای گیاهان و جانوران میشود. گرچه مهم است در نظر داشته باشیم، انتخاب طبیعی بر اساس اینکه آیا چیزی بهطور کلی برای یک موجود خاص سازگار است، عمل نمی کند.1

انتخاب طبیعی بدین گونه عمل میکند که خصوصیات مشخصه آن دسته از اعضای یک گروه از موجودات گیاهی یا جانوری که تولید مثل با دوامتری دارند را در مجموع در میان جمعیت آن گروه افزایش میدهد؛ بدون توجه به اینکه آیا این تولید مثل فزاینده برای کل جمعیت در شرایطی که در آن قرار دارد مفید است یا خیر، و دون توجه به اینکه غلبه این ویژگیها چقدر میتواند در دراز مدت برای بقای گونههای مختلف فاجعه بار باشد. تاکید میکنم که فرایند انتخاب طبیعی کور است، در عین حال، نه یک سویه است و نه اصولا جهت دار؛ و به هیچ وجه فرآیندی برای دستیابی سازگاری نیست.

پیدایش یک نوع جدید معمولا زمانی رخ میدهد که یک جمعیت منفرد معمولا کوچک، در حالی که به نوعی از نظر تولید مثلی از گروه جمعیت اجدادی خود جدا شده است، تحت "تغییر" ژنتیکی قرار گیرد و به مرور به حدی از دیگر همنوعان خود "جدا میشود" که دیگر نمیتواند بهطور موفقیت آمیز با آنها آمیزش و تولید مثل کند. و بدین صورت به یکگونه جدید تبدیل میشود. هر چند تغییر هیچ وقت کاملا متوقف نمیشود و گونههای جدید به تکامل خود ادامه میدهند، اما ممکن است تا مدتها هویت نسبی جدید خود را حفظ کنند؛ و یا به عکس، سریعا دستخوش جهشهای کیفی دیگری شوند، از انقراض گرفته تا تبدیل شدن به گونههایی جدیدتر گونهزایی).درک فرایند انتخاب طبیعی و پیدایش گونههای جدید اهمیت بسیار زیادی دارد. زیرا بسیاری از الگوهای بیولوژی تکاملی (منجمله بسیاری از آنها که به منشاء و روند تکاملی نوع بشر میپردازند) ظاهری داروینی دارند، اما در اساس تئوریهایشان را بر یک سلسه فرضیات غلطی استوار کردهاند که واقعیت قلمدادشان میکنند، در حالیکه نه تنها هیچ گواهی برای اثبات آنها نیست، بلکه گاهی شواهدی نیز علیهشان وجود دارد. در واقع، امروزه چنین فرضیات غلطی در مرکز بحث و جدلهای زیادی در عرصه بیولوژی تکاملی قرار دارند زمینهساز ورود عقاید خرافی و ارتجاعی در جامعه شناسی هستند (سوسیوبیولوژی) که مجموعهای از اسطورههای مفصل درباره عوامل موثر بیولوژیکی در رفتارهای اجتماعی انسان است که استیفن جی گولد به درستی آنها را یک مشت "حدسیات بیپایه که پشتش مقاصد سیاسی خوابیده" توصیف میکند.

متاسفانه کتاب الین مورگان بر یک درک صحیح علمی از فرآیندهایی مانند سازگاری، انتخاب، و گونهزایی نیست و همانطور که خواهیم دید مجموعه نخراشیدهای از بدترین اشتباهات روش شناختی متخصصان اخلاقی کلاسیک دوران لورنز و جامعه شناسان اخیر است.2

به الگوی مورگان باز گردیم؛ او مصمم است ما را قانع کند که مراحل ابتدایی تکامل انسان از یک مرحله سازگاری آبزی گذر کرده است و تنها پس از آن، انسان دوباره به صورت پستاندار خاکزی در آمد. و به این واقعیت که هیچ پستاندار خاکی دیگری موفق به انجام چنین دگردیسی رفت و برگشتی حیرت آوری نشده است، اهمیت چندانی نمیدهد. (فرضیه او مبنی بر اینکه فیلها هم ممکن است احتمالا همین مسیر را طی کرده باشند، چندان قانع کننده نیست. ریشه ویژگیهایی که او فکر میکرد مربوط به دوره "سازگاری با آب" بوده است، مانند بدن بزرگ، بی مویی، توان شنا کردن با استفاده از خرطوم به مثابه لوله تنفسی مخصوص زیر آب، و عاجهای بیلوار در برخی از اجداد فیلها، لزوما صفات مشخصه یک جانور آبزی نیست، و بعضی از اینها، مثلا عاجهای بیلوار در برخی فسیلها، بیشتر مشخصه جانورانی است که در مرداب و باتلاق میزیستند تا آبزیان. اما مورگان معتقد است که اجداد ما تقریبا در حال تبدیل شدن به موجوداتی کاملا آبزی با سازگاری کامل با زندگی در آب بودند، و در حالی که همچنان شباهتهای حیرت آور خود با میمونهای خاکزی را حفظ کرده بودند، ناگهان تغییر رویه داده و دوباره به زندگی خاکی روی آوردند.

فرضیه مورگان این است که محرک چرخش اول، یک "اضطرار بیوژیک" بود که در نتیجه خشک سالی و کوچک شدن جنگلها و خصمانه بودن محیط دشت پیش آمد، اما برای چرخش دوم دلیلی نمیآورد، به غیر از این واقعیت که باران دوباره باریدن گرفت. (آیا اجداد ما که قریب به ده میلیون سال در آبها میزیستند، با دیدن اولین بارقههای آسمان، یکباره دلشان برای ریشههای آبا و اجدادیشان تنگ شد و تصمیم گرفتند به خانه باز گردند؟)

متاسفانه این فرضیه به درد نمیخورد. در واقع کتاب مورگان آنقدر مسخره است که خیلی راحت میتوان آن را به زباله دادن تاریخ انداخت. اما بنظر میآید در میان افرادی که نظیر خودش به درستی مایلند نقش جنس مونث در تکامل اولیه انسان را مورد بازبینی قرار دهند و ارسطورهای مرد محور را سرنگون کنند، محبوبیت یافته است. متاسفانه، متدلوژی مورگان آنقدر ناقص است که تنها میتواند تلاشهای ضروری که در این زمینه صورت میگیرد را تضعیف و منحرف کند. بگذارید به مشکلات عمده این روش بپردازیم.

اولا، کل ساختمانی که مورگان از تکامل نوع بشر ارائه میدهد بر مرحله فرضی آبزی استوار است. اگر این ستون بیفتد، تمام ساختمان فرو میریزد. علاوه بر دلایلی که در بالا شمردم، چند نکته دیگر هم هست که غیر متحمل بودن این مرحله را آشکار میکند. مورگان تاکید زیادی بر وجود یک "فاصله" فسیلی 12 میلیون ساله میان فسیلهایی که احتمالا متعلق به اجداد میمونهای جنگل نشیناند و اولین نمونههای فسیلی واضح از هومینیدها (میمون- انسانها) دارد. او مدعی است که چنین "فاصلهای" را تنها میتوان با این فرضیه توضیح داد که اجداد ما در این فاصله آبزی شده بودند و به همین دلیل نمیتوان بقایای آنها را در خشکی یافت. این فرضیه چندین مشکل دارد. گذشته از این واقعیت که پس چرا این بقایای فسیلی در لایههای رسوبی گِل و لایی اقیانوسها و دریاچههای کهن یافت نمیشود، مورگان این فرضیه رایج اما بیپایه را مطرح میکند که تغییرات تکاملی همیشه بلاانقطاع و بر یک خط سیر مستقیم صورت میگیرند و بنابراین باید بتوان یک توالی منظم و پیوسته از حلقههایی یافت که اجداد میمون ما را از طریق انواع هومینیدها به انسان مدرن وصل میکنند. اما فاصلهها، یا گسست و ناپیوستگیهای شدید در توالی فسیلها واقعی است و در بسیاری از موارد به احتمال زیاد با جهشهای کیفی در پروسه تغییرات تکاملی مطابقت دارد: از نظر متدلوژیک مقاومت در برابر این گرایش به این تصور که گویا همیشه تغییرات تکاملی بزرگ الزاما نتیجه انباشت تدریجی تغییرات جزئی بوده، که بر یک مسیر صاف و بیوقفه انجام گرفتهاند، امری اساسی است (گولد و الدریج 1972). در واقع، یکی از ویژگیها شناخته شده در میان فسیلهای ثبت شده این است که اغلب بنظر میرسد انواع جدید "ناگهان" ظاهر میشوند و فسیلهای زیادی از آنها در جایی پیدا میشود که هیچ ردی از گذشتهشان در آن نیست. در حالی که در مورد فرایندهای بزرگ تکاملی، مانند پیدایش یا نابودی گونهها، کماکان بحث و جدلهای زیادی جریان دارد،3 یکی از توضیحات ممکن برای "ظهور ناگهانی" یکگونه خاص در فسیلهای ثبت شده این است که گونهزایی نسبتا متمرکز در نتیجه تغییرات سریع در یک جمعیت نسبتا کوچک دور افتاده از محیط آبا و اجدادیاش رخ میدهد. اگر این واقعه منجر به پخش یا گسترش زیاد و سریع این گونهِ جدید شود، ممکن است بهنظر برسد که بهطور ناگهانی با "انفجار" فسیلهای ثبت شده روبرو هستیم. بنابراین جایی که نمیتوان "یک پیوند" روشن میان یکگونه فسیلی و اجداد بلافصل فرضی پیدا کرد، ممکن است وقوع جهش یک جهش تکاملی یا انشعاب بزرگ و ناگهانی (ناگهانی از نظر زمین شناسی) را نشان دهد. یا ممکن است صرفا نشانه آن باشد که فسیل جد بلافصل وی هنوز پیدا نشده است. جالب است که اخیرا «ریچارد لیکی» و «آلن واکر» یک فسیل میمونوار متعلق به 17 میلیون سال پیش را در شمال کنیا پیدا کردهاند که ممکن است نمونهای نادر از اجدادی باشد که هم انسان از آن منشعب شده و هم میمونهای بزرگ.

در هر حال باید توجه کرد که فسیلها بهخوبی حفظ شده آنتروپوید مربوط به چند میلیون سال قبل زیاد پیدا نمیشوند و در واقع اگر مربوط به دوره "پلیوسین"، باشند که از قرار طی آن جدائی میمون- انسان رخ داد و با تغییرات جوی شدید و کم شدن مناطق جنگلی همراه بود، به احتمال زیاد اشکال اجدادی در شمار زیاد از بین رفتهاند، جمعیتشان کم شده و حتی در مناطقی کاملا نابود شدهاند و بنابراین میتوان انتظار داشت که فسیلهای آن دوران در برخی مناطق معین بسیار نادر باشد.

1اصطلاح "سازگاری"بهطور کلی به ویژگیهای خاص مورفولوژیکی یا رفتاری ارگانیسمهایی نسبت داده میشود که به نظر میرسد احتمال زنده ماندن و تولید مثل موفقیت آمیز آنها را در یک زمینه زیست" حیطی افزایش میدهد و فرض میشود (یا میتوان نشان داد) که رابطه این رفتارها و خصوصیات با ویژگیهای خاص محیطی، در نتیجه انتخاب طبیعی، در برههای از زمان در گذشته تکامل یافته است. رنگها و خالهای استتار که به بسیاری موجودات اجازه میدهد که در زمینه محیط پیرامون خود "پنهان" شوند و مورد شناسائی شکارچیان قرار نگیرند. یک نمونه کلاسیک از این نوع سازگاری است. "ارگانیسمها محکوم به نابودیاند مگر اینکه مرتبا تغییر کنند تا با محیط طبیعی و زنده پیرامون که در حال تغییر مداوم است، همگام باشند. چنین تغییراتی در همه جا وجود دارد، چرا که شرایط آب و هوایی تغییر میکند، رقبا به منطقه حمله میکنند، شکارچیان منقرض میشوند، منابع غذایی از بین میرود. و در واقع هیچ یک از مولفههای محیط پایدار نیست." (مایر1982 ص 484). شکی نیست که سازگاری با ویژگیهای محیط در طبیعت معمول است، اما اصطلاح سازگاری بسیار مورد سوءاستفاده قرار گرفته و در مورد پدیدههای مختلف بهکار رفته است. این اصطلاح هم برای توصیف یک روند دیالکتیکی مداوم (یعنی تعامل دائمی میان ارگانیسمهای در حال تغییر و محیط متغیر پیرامون آنها)، و هم در مورد جوانب هویت نسبی (یعنی صفات مشخصهای که خود نتیجه عمومیت یافتن انتخاب طبیعی و «تثبیت» آن دسته از ویژگیهایی در ارگانیسمها است که به توانایی آنها برای بقا و تولید مثل کمک میکند.) اخیرا این پیشنهاد مطرح شده که بهتر است استفاده از اصطلاح "سازگاری" را تنها به ویژگیهایی محدود کنیم که منشأ آنها را میتوان به عملکرد مستقیم انتخاب طبیعی در برههای از گذشته، نسبت به عملکردی که این ویژگی اکنون دارد، نسبت داد. این تعریف بهطور خاص آن دسته از ویژگیهای ارگانیسم، که ممکن است در حال حاضر یک مزیت در حیطه تولید مثل آن ارگانیسم محسوب شوند، اما معلوم نیست که محصول انتخاب طبیعی در گذشته هستند یا نه، را در بر نمیگیرد. (برای درک بیشتر در مورد پیچیدگیها و جدلهای مربوط به تعریف سازگاری و پیامدهای زیست شناختی و اجتماعی آنها، رجوع کنید به گولد و لوانتین 1979؛ گولد و وبرا 1982)

2 کانراد لورنز خدمات زیادی به علم اتولوژی (رفتارشناسی جانوری) کرد. یکی از اولین کسانی بود که نشان داد، برخی الگوهای رفتاری ساده در برخی گونههای جانوران، محصول کنش و واکنش برنامه ژنتیکی موروثی و محرکههای خارجی معینی است که برای فعال کردن آن برنامه ضروری است. "نشانه گذاری" در پرندگان یکی از نمونههای کلاسیک دوران لورنز در مورد چنین کنش و واکنشی است: جوجه غازها به لحاظ ژنتیکی چنین برنامه ریزی شدهاند تا دنباله رو اولین نشانهای باشند که پس از سر از تخم در آوردن میبینند، (که معمولا مادرشان است)، و این نشانه هر جا که برود دنبالش می روند؛ و زمانی که خود لورنز اولین شکلی بود که چند جوجه غاز پس از شکستن تخم دیدند، او را نشانه قرار دادند و هر جا که رفت دنبالش کردند! بنظر میآید که این وابستگی متقابل بین نقشه ژنتیکی آشکار متداول در گونهها و نشانههای محیط پیرامون، مشخصه بسیاری از الگوهای رفتاری سادهتری است که توسط لورنز و پیروانش بررسی کردند، بطور مثال میتوان از جهتیابی یا آداب جفتیابی پرندگان نام برد.

متاسفانه، لورنز بطور مکانیکی از این کار خود نتیجه گرفت که گویا میتوان این اصل را در مورد رفتارهای اجتماعی بسیار پیچیدهتر و متنوع نیز بکار بست. وی در کتاب خود به نام "درباره تعرض" چاپ 1966، چنین استدال کرد که رفتار تجاوزگرانه و تعرضی انسان یک مبنای ذاتی دارد. میان آثار نوشته شده درباره رفتارشناسی جانوری در دوره لورنز و آردری و موریس و غیره با آثار سوسیو بیولوژیستهای دوره اخیر فصل مشترکهای زیادی وجود دارد؛ هر دو اینها از یک روش تقلیلگریانه مکانیکی پیروی می کنند. و حتی رفتارهای -بسیار پیچیده را طوری در نظر میگیرند که گویی این رفتارها مجموعهای از واکنشهای رفتاری افراد مجزا و متفاوت است؛ و لزوماً با مشکلات خاص ژنتیکی گرهخورده. هر دوی این مکاتب از کنار این واقعیت میگذارند که خود برنامه ژنتیکی در بسیار از موجودات میتواند در تداخل با نشانههای محیطی متفاوت، به الگوهای رفتاری متغیر منجر شود. گرایش زننده هر دو این مکاتب این است که از برخی الگوهای رفتاری بسیار محدود و ثابت در طبیعت (بهطور مثال، پرندگان لورنز، حشرات اجتماعی ویلسون و غیره) برای تشریح رفتارهای موجودی استفاده میکنند که همه میدانند بیش از هر چیز وابسته به معرفت اکتسابی و متاثر از تغییرات متداوم و تکان دهنده غیر بیولوژیک در ساختارهای اجتماعی خویش است: یعنی نوع بشر.

3 بر سر اینکه فرایندهای تکاملی تا چه حد بطور تدریجی و بر یک مسیر صاف و بی وقفه جریان دارند، و یا تا چه حد با جهشهای کیفی متمرکز جدا شده توسط دوره های نسبتاً طولانی رکود، نقطه گذاری می شود، بحث و جدل های زیادی جریان دارد. برای آشنایی بیشتر با استدلالات مدافع مدل نقطه گذاری شده، رجوع کنید به الدریچ و گولد 1972؛ گولد و الدریچ 1977؛ گولد 1983.

مورگان، پلیوسین را یک دوره حدودا 12 میلیون ساله می بیند که نقطه آغاز آن 18 میلیون سال قبل بود. امروزه دوره پلیوسین را بسیار کوتاه تر می دانند و تخمین می زنند که از 5 میلیون سال پیش آغاز شد. و تا 8/1 میلیون سال پیش ادامه یافت. ( به نقل از تنر 1981 ص 44)

برگرفته از نشریه هشت مارس شماره 52

فوریه 2021/ بهمن 1399