zan_dem_iran@hotmail.com   زنان آگاه خود علیه ممنوعیت‌ها و محدودیت‌ها مبارزه خواهند کرد!      سازمان زنان هشت مارس (ايران - افغانستان)
 
26 Oct 2020
دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹
  برگشت   مقالات
از گامهای اوليه تا جهشهای بعدی

از گامهای اولیه تا جهشهای بعدی

در باره ظهور انسان، سرچشمه ستم بر زن و راه رسیدن به رهایی!

نویسنده : آردیا اسکای بریک

برگردان: سمیرا باستانی و نینا امیری

در شمارههای دو، سه، چهار و پنج نشریه هشتمارس صفحاتی از کتاب «ازگامهای اولیه تا جهشهای بعدی» را چاپ نمودیم. اما متاسفانه به دلایل گوناگون نتوانستیم بقیه بخشهای این کتاب را ترجمه و در اختیار خوانندهگان نشریه قرار دهیم. در عین حال با توجه به اینکه ترجمههای قبلی از نظر برخی از خوانندهگان نشریه روان و قابل فهم نبودند، تصمیم گرفتیم با کمک از ترجمه قبلی بخشهای اولیه، ترجمه این کتاب را آغاز کنیم. امیدوارم هستیم ترجمه این کتاب علمی و غنی به بالا بردن سطح آگاهی در خدمت به امر رهایی زنان از ستم جنسیتی کمک کند- هشت مارس 

مقدمه کتاب:

ما خود را موجودات بشری، هوموساپینها، میخوانیم و ساکن زمین هستیم. اما ما از کجا آمده ایم؟ در مراحل اولیه زندگی، چگونه بودیم؟ آیا وحشیان خونآشامی بودیم؟ آیا زنان، موجودات بیچارهای بودند که برای بقای خویش وابسته به «مردان قدرتمند» بودند؟ چگونه میزیستیم؟

انسان نسبت به بقیه موجودات دارای یک مشخصه است. مشخصه ما آن است که همیشه چنین سوالاتی را طرح می کنیم و در جستجوی کشف کلیه حقایق مربوط به کائنات و خودمان (که بخشی از کائنات می باشیم) هستیم؛ به دنبال کشف منشاء آن و آیندهای که پیش رویمان است، هستیم. معمولا، هنگام حاد شدن تضادهای اجتماعی، جدل بر سر اینگونه سوالهای بنیادین نیز حاد میشود. دلیل این امر بخشا آن است که با از هم گسیخته شدن بافت جامعه، اعتبار کلیه افکار و نهادهای قدیمی زیر سوال میرود؛ و جوابگوئی به این سوالات اهمیت فوق العادهای برای جامعه پیدا میکند.

امروزه که بشر فیالواقع با امکان خطر انهدام خود کرده و خود ساخته روبروست، دو دسته افراد به دو گونهی متفاوت به مسائل برخورد میکنند. عدهای هستند که عامدانه از سوالات گسترده فرار میکنند، افق خود را تنگ میکنند و عاجزانه میگویند که در هر مقطع زمانی معین، تنها از یک جزء کوچک حرکت، میتوانند شناخت پیدا کنند؛ این دسته به شکلهای متنوعی به آگنوستیسم (شکگرایی) و هیچ ندانم، عقب نشینی میکنند. اما دسته دیگر، بیمهابا باورها را به زیر سوال میکشند و با جسارت وارد میدانی میشوند که باورهای کهنه علمی و فلسفی یکی پس از دیگری از تخت سلطنت به زیر کشیده شده و به هوا پرتاب میشوند. اینها سوال میکنند: ماده چگونه حرکت میکند؟ آیا کهکشانی که میشناسیم، مستمرا انبساط خواهد یافت، یا اینکه بالاخره منقبض میشود و یا اینکه بطور متناوب منبسط و منقبض خواهد شد؟ آیا پیدایش جهان بر اثر یک انفجار بزرگ (بیگ بنگ) بود یا در نتیجه چند انفجار بزرگ که فاصلهی میان آنها را دورههای «آرامش» نسبی، پر میکرد؟ آیا این انفجار بزرگ خودش بخشی از یک پروسه بزرگتر نبود؟ آیا پدیدههای نوین تنها در نتیجه انباشت تغییرات تدریجی بوجود میآیند، یا اینکه پروسههای مادی با گسلهای ناگهانی و جهشها رقم میخورند؟ آیا تغییر همواره از پائین به بالا و از ساده به پیچیده است که به طرف «عالی» پیش میرود یا اینکه همه پروسههای مادی با افت و خیز رقم میخورند و در برابر همهی پروسههای مادی، خط سیرهای بیشماری است که برخی از آنها به بنبست میرسند و برخی دیگر زاینده نو و تازگی هستند؟

بر سر چنین سوالاتی اکنون مناظرهای در جریان است. این مناظره صرفا نمایانگر اهداف روشن فکرانه نیست؛ بلکه حائز اهمیت بسیار است. زمانیکه شناخت نو شورش میکند و شناخت کهنه را بهمصاف میطلبد، باور مسلط به سادگی میدان را خالی نمیکند. این سماجت تنها نمایانگر سماجت جهل یا درک محدود نیست بلکه نمایانگر مناسبات طبقاتی معینی است که تئوریهای کهنه را تقویت میکند. این، نمایانگر منافع طبقاتی معینی است که با وجود آشکار شدن ماهیت جعلی باورهای کهنه، فرمان میدهد که کهنه حفظ شود و تا زمانیکه بهمثابه یک وسیله مفید ایدئولوژیک و سیاسی به حفظ نظم موجود خدمت میکند، تقویت شود.

تاثیر این منافع طبقاتی بر روی مسائل مورد مناظرهی علمی، آشکارتر از هرجا در مبحث مربوط به منشاء انسان، تکامل آن و رفتارهای اجتماعی انسان به چشم میخورد. کتاب حاضر را به قصد بررسی نقادانه و ارزشیابی برخی از «الگوهای جدید» که اخیرا درباره منشا، پیدایش انسان، ارائه شده است، شروع کردم. بهنظر میآید تلاش های جدی برای بهمصاف طلبیدن برخی از داستانهای جعلی در مورد پیدایش انسان، که به لحاظ علمی بیپایهاند ولی عمیقا در آگاهی عامه نفوذ کرده اند، در حال صورت گرفتن است. این داستانهای جعلی که تحت لوای «ذات بشر» ارائه میشوند، مبلغ نظریه بیودترمینیستی (تعیین کننده بودن بیولوژی) هستند. در اواخر دهه 1960 و دهه 1970 میلادی تلاطمات اجتماعی سراسر جهان را فرا گرفت و نظم موجود را در عرصههای گوناگون بهطور جدی به زیر سوال کشید. تصادفی نبود که در این چارچوب، حرکتهایی برای به زیر سوال کشیدن داستاهای بیپایهی پیدایش انسان، براه افتاد. داستانهای سنتی در مورد پیدایش بشر که بهطور فراگیر تبلیغ میشوند، همگی بهشدت مردسالارانه و آندروسنتریست (مرد محور) هستند. بنابراین برای فمینیستها و کسانیکه مبارزه با ستم بر زن در جامعه مدرن دغدغهشان میباشد، مساله بازبینی پیدایش انسان و تکامل اولیه وی، دارای اهمیت ویژهای بوده است.

از اینرو، بخش قابل توجهی از کتاب حاضر به بررسی و ارزشیابی نقادانه دو اثر اختصاص خواهد یافت. هدف این دو اثر، رد داستانهای کهنه در مورد پیدایش انسان است. اولی بهنام «فرودست شدن زن» نوشته الین مورگان و دومی بهنام «درباره انسان شدن» نوشته نانسی میک پیستنر. یکی از این آثار بهدلیل آنکه نمونهای منفی است آموزنده است. این اثر نشان میدهد که چگونه وقتی انسان سعی میکند فرضیات و الگوهای تئوریک غلط را با متدولوژی غلط پاسخ دهد، با دست خودش تلههای خطرناکی را برای خودش درست میکند. در این مورد، اشتباهات متدولوژیک مشخص به سطح کاریکاتور رسیدهاند. اما واقعیت آن است که عین همین اشتباهات متدولوژیک در اشکال زیرکانهتری در اغلب ادبیات بیولوژی تکاملی، که به لحاظ علمی جدی محسوب میشوند، غلبه دارد. متدولوژیهای غالب بر ادبیات بیولوژی تکاملی نه تنها به «سطحی گرائی علمی» دامن میزنند بلکه در مواردی به تقویت نظریات ایدئولوژیک و سیاسی ارتجاعی خدمت میکنند. امیدوارم که نوشته حاضر به مناظره نظری که بر سر برخی از این مسائل در جریان است، خدمت کند.

اثر دیگری که مورد بررسی نقادانه من قرار گرفته، اثری است که به رد نظریه های رایج نسبت به مبداء پیدایش بشر می پردازد. این اثر یکی از بهترین نمونههائی است که تا کنون در مورد بررسی مبداء پیدایش انسان به مثابه یکی از جانوران زمین، ارائه شده است. این اثر، تازه و تحریک آمیز بوده و به نوبه خود خدمت مهمی به تعمیق درک ما از پروسه پیدایش انسان میکند. این کتاب، مقداری زیاد غذای فکر فراهم میکند برای هر کس که می خواهد بفهمد آیا میان مبداء ما بهمثابه یکی از انواع جانوران کره زمین، و مشکلات گوناگونی که در مناسبات اجتماعی و سازمان اجتماعی مدرن انسان بروز میکند، رابطهای وجود دارد و اگر وجود دارد، چیست؟ این کتاب، بررسی خود را به مرحلهی اولیهی جدا شدن انسان از میمون محدود کردهاست. با این وصف، تحلیلها و نتیجهگیریهایش، سنگبنای ارزشمندی است برای کشف مبداء انقیاد زن و پایههای استمرار آن و سلطه مرد بر زن در انواع و اقسام جوامع مدرن بشری.

نوشتهای که پیشروی شماست، خود در زمرهُی این تلاشهاست. روشن است که با ارزیابی آمار و تحلیلهائی که الگوی «تنر» بر آن بنا شده، میتوانیم جلوتر رفته و درکمان را از آنچه پایههای اولیه نابرابری اجتماعی میان زن و مرد بوده، کاملتر کنیم. در بخش دوم این کتاب، عرصه ی مذکور را مورد اكتشاف قرار میدهم و از بدنهی وسیع آمار آنتروپولوژیک (انسان شناسی) در مورد جوامع گلهدار و همچنین از مدلهای تجربی که در مورد اولیهترین مبداء انسان موجود است، استفاده خواهم کرد. بهمثابه بخشی از اینکار، تلاش خواهم کرد بازبینی اولیهای از اثر معروف انگلس بهنام «منشا، خانواده مالکیت خصوصی و دولت» ارائه دهم. اثری که پیشاهنگ بوده و خدمت عظیمی به درک انسان از علل انقیاد زن کرده است.

در اواسط تا اواخر قرن نوزدهم، با ظهور متد مارکسیستی بهنام ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی، در علم اجتماع جهش تاریخیی عظیمی صورت گرفت. این متد (بر خلاف تفاسیر مذهبی و ایده آلیستی) به کالبد شکافی پایههای مادی انواع نظامهای اجتماعی که در مقاطع مختلف تاریخ به منصه ظهور رسیدهاند، کمک کرد؛ و برای اولین بار یک چارچوبه تئوریکی ارائه داد که از طریق آن بررسی ساختارهای اجتماعی در پویائی و تکاملشان و نه بهمثابه برشهای منجمد از زمان، امکانپذیر شد. از زمان مارکس تا کنون، این علم که علمی تکامل یابنده است، خدمات عظیمی به کسب شناخت از نظامهای اجتماعی گوناگون که ساختارهای طبقاتی (منجمله و عمدتا بردهداری، فئودالیسم، سرمایهداری و نظامهای سوسیالیستی) مشخصه آن است، کرده است. علم مارکسیسم، کماکان چشمانداز برانگیزانندهای در رابطه با طرق سازماندهی اجتماعی بشر، منجمله چشم انداز محو کامل تمایزات طبقاتی در مقیاس جهانی، ارائه میدهد.

دورهی ماقبل ظهور طبقات، ناشناختهتر باقی مانده است. مارکس تاکید کرد که ظهور طبقات یک مقوله جدید در تاریخ تکامل جامعه بشری است. جامعه طبقاتی در مقطع معینی از تاریخ و در ارتباط با تکاملات مادی کاملا روشن، بهظهور رسیده است. البته نظامهای اجتماعی بیطبقه تا این قرن نیز تداوم یافتهاند اما نه بهمثابه قاعده بلکه بهمثابه استثنائات نادر. بههمین دلیل برای ما تصور دورهای که کاملا مساله بالعکس بوده است، دشوار است. ولی ما میدانیم که میلیونها سال طول کشید تا اینکه اجداد ما از میمون منشعب شدند و موجودیت ما بهمثابه انسان حداقل به صد هزار سال پیشباز می گردد. در طول این زمان، نوع بشر در سراسر کره زمین پخش شد و  طرق گوناگون معیشت و بازتاب فرهنگی آن را به ظهور رساند. ولی قدمت ظهور طبقات تنها به چند هزار سال میرسد.

انگلس در همکاری نزدیک با مارکس، شروع به پژوهش در عوامل مادیای که قابلهی گذار از جوامع ماقبل طبقات به نظامهای طبقاتی بودهاند، کرد. او تا آنجا که توانست از آمار آنتروپولوژیک (انسان شناسی) اولیه، منجمله از آن دسته آماری که در تقابل با نظریات متحجر اولیه بود، استفاده نمود تا نتیجهگیریهای خود را بکند. در انجام اینکار، همانطور که بعدا خواهیم دید، انگلس توانست دید روشنی از برخی جوانب سازمان اجتماعی بشر در طول تاریخ بدست آورد. منجمله در مورد پایههای مادی انقیاد زنان در طول تاریخ. هنوز هم از دیدگاههای ارزشمند انگلس میتوان بسیار آموخت. از سوی دیگر، در زمان انگلس علوم آنتروپولوژی (انسان شناسی)، پالئونتولوژی (دیرین شناسی) و بیولوژی تکاملی، دوره ی نوزادی خود را طی میکردند و از آن زمان تاکنون مواد خام زیادی انباشت شدهاست که میتوان و باید مجددا مورد مطالعه و تحلیل قرار داد. مضافا، آن متد علمی بنیادین که مارکس و انگلس در اختیار ما قرار دادند. خود مراحل تکاملی بیشتری را طی کرده است و مرتبا تکامل مییابد. آنهائی که خدمات اولیه را نفی میکنند و به هیچ میانگارند عالمان عقب ماندهای هستند که خود را از غنای شناخت تاریخی و متدولوژیک محروم میکنند. اما آنهایی که به شناخت گذشته قانع هستند و هرگز به دنبال آن نیستند که آن شناخت را بهجلو سوق دهند، دارای فکر منجمدی بوده و هیچ درکی از متد مارکسیستی ندارند.

 عوامل اولیهای که در به وجود آمدن اشکال اولیهی نابرابریهای اجتماعی میان زن و مرد دخیل بودند، کدامند؟ آیا چنین عواملی قبل از ظهور جامعه طبقاتی وجود داشتند یا اینکه در جامعه ماقبل طبقاتی هماهنگی «عالی» میان زن و مرد موجود بود؟ آیا جواب به این سوال میتواند درک ما را از عواملی که تداوم ستم و انقیاد زن را در جهان امروز تضمین میکنند، عمیقتر کند؟ این نشان دهندهی چه چیزهائی در این باره میتواند باشد؟ اگر این کتاب بتواند با گشودن برخی از این مسائل و ارائه استدلال، موجب تقویت روند مناظره و پژوهش در مورد این سوالات حیاتی شود، میتوانم آن را کتابی موفق ارزیابی کنم.

بخش اول:

در طی قرون متمادی، انسانها اسطورههای (افسانههای) ایدهآلیستی حیرتانگیزی درباره منشاء بشر ساختهاند. تقریبا هستهی مرکزی همه این افسانهها یکچیز است: مرد (و پس از آن زن بهمثابه محصول جانبی مرد) توسط یک دست نامرئی، یک موجود با قدرت عالیتر، خدا با خدایانی، آفریده شدهاست. لازم به ذکر است که این نظریهها قاعدتا مبتنی بر مدارک و شواهد مادی نبوده و اصولا قابلیت بررسی ندارند. با اینحال، این افسانهها به ارضاء سوالات آزار دهنده بشر کمک کرده و ارزش خاصی برای طبقات حاکمه داشتهاند. طبقات حاکمه یکی پس از دیگری، از این افسانهها برای موجه جلوه دادن نظامهای دلخواهاشان استفاده کرده و نظامهای خود را «نظم طبیعی امور» و «منطبق بر طرح الهی» خوانده و مردم را از به زیر سوال کشیدن آن بازداشتهاند. در تاریخ بشر، اسطورههای مذهبی بهطور عام، و اسطورههای آفرینش بهطور خاص، هرگز موفق به ممانعت از طغیان ستمدیدگان و سرنگونی نظامهای اجتماعی کهنه نشدهاند، اما همواره بهطور موثری نقش ترمز و سد کننده را در چنین پروسههائی بازی کردهاند و تجربه نشان دادهاست که قابلیت زیادی در بازگشت به صحنه دارند.

تا زمانیکه پایههای مادی ستم کاملا در جهان باقی است، اسطورههای مذهبی در مورد پیدایش انسان، کاملا از بین نخواهد رفت. اما شکی نیست که در قرن نوزدهم مجموعهی این باورها در کلیت خود، ضربه سختی خوردند. تحلیل ماتریالیستی از پدیدهها و پروسهها شکوفا شد و این همراه بود با صعود بورژوازی به قدرت و رشد تضاد میان بورژوازی و پرولتاریای تحت استثمار وی. در چنین شرایطی تئوری داروین، یعنی تئوری تکامل از طریق انتخاب طبیعی، به میدان آمد. این تئوری برای اولین بار یک درک پایهای از بنیادیترین و مهمترین مکانیسمهای پیدایش و تکامل انواع عظیمی از موجودات گیاهی و حیوانی کره زمین منجمله «هوموسپینها»را ارائه داد.

البته این نظریه که معتقد نیست ما «با تصور خدا» آفریده شدهایم بلکه جانوری بودهایم که از میمون تکامل یافتهایم، جنجال و مقاومت بزرگی را برانگیخت. اما راه فراری از این واقعیت نبود که مکانیسمی برای یک تغییر تکاملی ارائه شدهبود که میتوانست مورد آزمایش و بررسی قرار گیرد و صحت و سقم آن تائید شود، که در واقع از آن زمان تا بهحال آزموده شده و اعتبار خود را کسب کردهاست. امروزه، روند انتخاب طبیعی یک واقعیت غیرقابل انکار است و فقط حدود صدسال و اندی بعد از داروین درک ما از چگونگی ظهور انسان، تکامل و تغییر در ارگانیسم حیات به مرحلهی کیفیتا عالیتری رسیده است و دریچهای بر روی تشریح علمی از منشاء ما گشوده شدهاست.

اما در دوره پس از داروین، افسانههای دیگری درباره مبداء و تکامل انسان تولید شد: دستههای گوناگونی از سوسیال داروینیستها (کسانی که تلاش میکنند نظریه داروین را برای تحلیلهای اجتماعی بکار برند) سر از تخم در آوردند و تئوریهای داروین را بشدت عامیانه و تحریف کردند و سپس از آنها برای اثبات اینکه مناسبات اجتماعی ستمگرانه در جامعه بشری غیر قابل اجتناب است، استفاده (در واقع سوءاستفاده) کردند. آنان از خودشان متشکرند که میراث میمون را جایگزین دست نامرئی خدا، کردهاند. این «داروینیستهای اجتماعی»، وجود رقابت اقتصادی بیرحمانه، کشورگشائی، تحت ستم و انقیاد بودن خلقهای جهان، همه و همه را، تجلی اجتماعی، فرهنگی و نتیجه غیر قابل اجتناب «انتخاب طبیعی و بقای مناسبترین»، جا میزنند و برای آنها جواز مشروعیت صادر میکنند. این شکل از داروینیسم اجتماعی به عنوان یک کلاهبرداری شبه علمی که هیچ پایهای در تکامل بیولوژیک ندارد، به ثبت رسید.

اما بعدا این شکل خام از داروینیسم اجتماعی با اشکال ظریفتری جایگزین شد. افسانههای بیودترمینیستی (تعیین کننده بودن بیولوژی) تازهتری در مورد منشاء انسان به صحنه آمد. این افسانههای جدید «مشکلات کنونی» در

مناسبات اجتماعی بشر (مانند نابرابری جنسیتی، ستم ملی، جنگ و غیره) را نتیجهی تکامل اولیه انسان میدانند. نتیجهگیری اساسی این تئوریها همواره اینطور است: از آنجا که بدبختانه ما اینطور شکل گرفتهایم، و نوعی»جبر بیولوژیک» در ما جاسازی شدهاست، هیچ فایدهای ندارد که تلاش کنیم این «مشکلات» را عوض کنیم. در دهههای اخیر، چنین دیدگاهی توسط نویسندگانی همچون کونراد لورنز، یکی از پیشگامان اتولوژی (بررسی رفتار حیوانات) است، و آنتروپولوژیست (انسان شناسی) مبتذل معروفی مانند لیونل تیگر، دزموند موریس و رابرت آردری، دامن زده شده و برای همهگیر کردن آن تلاش کرده و محبوبیت پیدا کردهاند.

از اواسط دهه 1970 مکتب بیودترمینیستی (تعیین کننده بودن بیولوژی) یکبار دیگر تازه شد و با تکامل و تبلیغ بیولوژی اجتماعی انرژی گرفت. زمانی که بیولوژی اجتماعی به عرصه جامعه بشری تعمیم داده میشود، رفتارهای اجتماعی را بر حسب نتایج انتخاب طبیعی توضیح میدهد؛ به این ترتیب که انتخاب طبیعی این یا آن رفتار را انتخاب کرده و دیگری را پس زدهاست. در طول کتاب حاضر خواهیم دید که پاشنه آشیل این مکتب فکری ارتجاعی آن است که همواره با این فرض حرکت میکند که رفتارهای اجتماعی پیچیدهی انسان، وابسته به برنامههای ژنتیکی معینی است. اما واقعیت آنست که هیچگونه شواهدی دال بر این ادعا موجود نیست، چیزی که از نظر بیولوژیکی فوقالعاده بعید است و در رابطه کلی با «طبیعت انسان»، کاملا اشتباه: این فرض که رفتارهای پیچیده اجتماعی بشر را میتوان با تحولهای ژنتیکی خاص گره زد.[1]

اما واقعا انسان چگونه تکامل یافت؟ الگوهای همه گیر چند دههی گذشته اینگونه است: اجداد ما میمونهائی بودند که ابتدا در جنگلهائی که امروز آفریقای شرقی است، ساکن بودند. آنها روی درختان زندگی میکردند و عمدتا گیاهخوار بودند. تا اینجا همه چیز به نظر درست میرسد. داستان به اینگونه ادامه مییابد که برخی از این میمونها از میان درختان بیرون آمدند و به دشتهای بزرگ نقل مکان کردند و دیدند که دشت‌‌ها پر از شکار است. سپس، «زیر فشار زیاد برای تنازع بقا و برای بالا بردن توان شکار خود، راست قامتتر و دوندهتر شدند.» (دزموند موریس، به نقل از مورگان 1971ص6) در فرآیند تبدیل شدن به «شکارچی قدرتمند»، پشم مرد ریخت چون این پشم هنگام دویدن او را گرم میکرد. او بلافاصله اسلحهای اختراع کرد. رابرت آردری (به نقل از مورگان 1971ص8) میگوید: «در اولین ساعات تکاملی ظهور انسان، ما به اندازهی کافی مهارت استفاده از اسلحه را پیدا کردیم بهطوری که دیگر نیازی به خنجر اجداد پستاندارمان (منظور دندانهاست) نداشتیم.» بنابراین، طبق این نظریه، اسلحه عامل کلیدی در جدا کردن مرد از حیوان بود. و «مرد» در اینجا تنها در برگیرنده جنس مذکر است. این نظریه معتقد است که جنس مذکر نقش عمده را در منشعب شدن از میمون بازی کرد. این «شکارچیان قدرتمند» در دشتها از اینور به آنور میدویدند و با سلاحهای مدرناشان در جستجوی شکار بودند تا بتوانند برای زنان و بچهها که ظاهرا ضعیف و ناتوان در مکانی امن نشسته بودند، غذا تهیه و از آنان محافظت کنند. در این نمایشنامه، مرد برای اینکه فعالیتهای مربوط به شکار خود را بهتر هماهنگ کند، قوه بیان را رشد داد و در همین راستا و به همین قصد، هنر و مراسم مذهبی و غیره را به وجود آورد. او، گروه های اجتماعی بزرگتری را به وجود آورد و برای اینکه مطمئن باشد وقتی از شکار به خانه میآید، «زن ضعیف » آنجا و منتظر وی است، یکتا همسری را اختراع کرد. و در زمانی که تارزان در جستجوی شکار بود، خانم جین برای اینکه تارزان باز گردد و در محیط خصمانه برای او امنیت فراهم کند، مشغول بزرگ کردن باسن، سینه و لبهایش بود و خود را آماده ارائه خدمات جنسی میکرد. همزمان، تارزان با مردان دیگر اتحادیههای همبستگی ایجاد کرد تا بهتر بتوانند شکار کنند و وحوش را پس بزنند؛ تارزان این جمع مردانه را با چسب کسب روحیهی تهاجمی و کشور گشائی علیه بیرونیها، تحکیم کرد. و داستان در همین راستا ادامه مییابد.

شاید فکر کنید که با نقل بالا، الگوهای کلاسیک درباره سیر پیدایش انسان را بیش از اندازه کاریکاتوری جلوه دادهام. اما اگر کسی چنین فکر میکند بهتر است به برخی از ادبیات فراگیر در این زمینه مانند «میمون برهنه» نوشته دزموند موریس رجوع کند. اگرچه این الگوها ممکنست در برخی مجامع علمی موجب نیشخند و تمسخر شود، اما تاثیرات عمیق آنها همچنان مشهود است. البته ادبیات به اصطلاح جدیتر، این داستانها را با جمله بندیهای احتیاط آمیزتری بیان کردهاند، اما هنوز هم بسیاری از همین پیش فرضهای بیاساس در مورد عوامل کلیدی گذار از میمون به انسان را ترویج میکنند: تأکید بر شکار، حضور مردان در مرکز صحنه به عنوان تنها نو آوران عصر، دیدن زنان و نوجوانان به عنوان گروهی منفعل یا تقریبا ناموجود، سطح بالایی از خشونت و غیره. این داستانها پر از نتایج سیاسی است، و موید این ادعا است که زنان شایستگی کمتری دارند و مردان بهطور طبیعی تهاجمیتر هستند. هدف کلی ایجاد این تصور است که موقعیت فرودست زنان نسبت به مردان از همان ابتدا با ما بودهاست و بخشی از نظم، اگرچه شاید تأسفآور، اما ذاتی ماست. هم‌‍‌چنین این ایده تقویت میشود که خشونت بشری و جنگ جزئی از مجموعه رفتارهای طبیعی یعنی جنبه ذاتی حیوانی ماست که (امر میکند) هر آنچه را که میخواهی انجام بده، که خود را بهمثابه بخشی از نظم طبیعت پیوسته تحمیل میکند.

کلیه این الگوهای قدیمی که مسیر پیدایش و تکامل انسان را بازسازی کردهاند، بهدلیل آنکه بهطور منحصر بهفرد بر روی نقش مرد تکیه میکنند، و کاملا بر نقشی که نیمی از این نوع موجود کرهخاکی (زن) بازی کرد چشم میپوشند، عاجز از ارائه یک شناخت واقعی در مورد جماعتی است که از میمون منشعب شدند و هومینیدها را تشکیل دادند؛ و این در حالی است که گنجینهای از شواهد فسیلنگاری موجود است. اما تعصب اجتماعی، چشم پژوهشگران را نسبت به شواهدی که زیر دستشان است، کور کرده است.

الین مورگان در کتاب خود بهنام «فرودست شدن زن» بهدرستی از آندروسنتریسم (مرد محوری) عجیب غریب این الگوها خشمگین است و هدفش درهم شکستن این الگوهای تارزانی در مورد تکامل اولیهی انسان است. او بهدرستی احمقانه بودن این تصور که جماعت گذار از میمون به انسان، از مردان شکارچی قدرتمند و زنان منفعل تشکیل میشد، را نشان میدهد. لازمهی چنین تقسیم نقشی آن بود که میمون بلافاصله از یک میمون کوچک، چهار دست و پا، درختزی، گیاهخوار تبدیل شود به هومینیدی که قادر است در دشت زندگی کند، راست قامت است و با سرعت زیاد میدود، نیروی کافی برای سنگپرانی دارد و با هدفگیری دقیق، حیوانات بزرگ را بطور منظم می‌‍‌کُشد و دستگاه هاضمهاش قادر به هضم مقدار زیادی گوشت است. واضح است که چنین الگوئی یک بازسازی احمقانه از سیر تکامل اولیهی انسان است. برای بازسازی یک الگوی کاملا متفاوت، بر پایه یک سلسله حوادث کاملا متفاوت، شواهد و دلایل کافی موجود است. این الگوی متفاوت را میتوان بر پایه عوامل زیر بازسازی کرد: نگارههای فسیلی (که تغییر در ساختمان اسکلتی، نوع غذا، ابزار، بزرگ شدن مغز و غیره را نشان میدهد)؛ بازسازی جو و محیط در دورانی که انشعاب از میمون صورت گرفت؛ مطالعه قیاسی زندگی نزدیکترین پستانداران به انسان؛ و بازبینی آداب و ساختارهای اجتماعی انسانهائی که تا به امروز در حاشیه جهان و بر پایه اقتصادهای خودکفای معیشتی زندگی میکنند.

اما مورگان شواهد موجود را بررسی نمیکند. او صرفا میخواهد مدل قدیمی تارزانی را با یک مدل تخیلی دیگر که بههمان اندازه غیر محتمل و بیپایه است، جایگزین کند حتی اگر در مدل مورگان جنس مونث نقش بهتری دارد و ابداعگر است. او با بررسی دوران «میوسین» شروع میکند، که این دورهای است که دورترین اجداد جنگلی ما، یکباره با یک تغییر آب و هوائی بسیار جدی روبرو شدند. تصور میشود که در این دوران بخش عظیمی از جنگلهای بارانی آفریقای شرقی از بین رفت و بشدت کم شد و همزمان دشتهای خشک گستردهتر شدند. فرضیه مورگان این است که برخی از گروه­های میمون­های اولیه مجبور به زندگی در این دشت­ها شدند و در حالیکه احتمالاً خیلیها از بین رفتند، برخی از آن­ها توانستند خود را با این شرایط جدید محیطی  وفق دهند و از این طریق زنده ماندند، تولید مثل کردند و این قابلیت نوینی که کسب کرده بودن را به نسل­های پس از خود منتقل کردند. به این ترتیب نسلهای جدید هرچه بیشتر از میمون منشعب شدند و اولین گروه هومینیدهای گذاری یا «جماعت ما قبل انسان» را تشکیل دادند. مورگان با این فکر که دشت برای این جماعت بیش از اندازه داغ و خطرناک بود فرض میکند که رفتار کلیدی و راهگشا که موجب گسست از میمون شد آن بود که زنها (که بدلیل داشتن دندانهای نیش کوچک و حمل بچه شکنندهتر بودند) با زدن به آب (دریا و دریاچهها) از دست شکارچیان وحوش دشت­ فرار کردند. دیگران آن­ها را دنبال کردند و با اشغال آب­هایی که، نسبتاً دور از خطر شکارچیان بود و منابع غنی غذایی برای استفاده در آن وجود داشت، قادر به زنده ماندن و تولید مثل شدند.

این مرحله فرضی «آب زیستی» در گذار از میمون به انسان، برای اولین بار توسط آلیستر هاردی در سال 1960 پیش گذاشته شد و از آن زمان به بعد کسی دنبالش را نگرفت. اما مورگان با اشتیاق وارد این تئوری میشود و توضیح میدهد که زنان پس از مدت کوتاهی از سنگهای کوچک برای شکستن صدفها، استفاده کردند و بدین ترتیب استفاده از ابزار را آغاز کردند. زنان فرزندان خود را با غذاهای دریایی تامین میکردند، و بدینگونه تمام گونهها به تدریج تکامل یافتند و با سبک زندگی کاملاً آبزی سازگار شدند. بگذارید یک چیز را روشن کنم. مورگان نمیگوید که هومینیدهای اولیه شروع به بهرهبرداری از منابع آبی و ساحلی کردند (که محتمل است و بسیاری از فسیلهای صخرههای آفریقای شرقی که در کناره رودخانهها و دریاچهها یافت شده‌‌اند، این را نشان میدهند). خیر! مورگان این را نمیگوید. او میگوید این جماعت گذاری شروع بهتکامل بهشکل یک موجود کاملا آب زیستانی کرد و حتی خصوصیات بدنی مشابه پستانداران آبزی در وی تکامل یافت. مورگان در دنبالهی فرضیات خود اضافه میکند که پس از میلیونها سال تکامل در این جهت، پس از پایان یافتن خشکسالی، آنها عقبگرد کرده و برای زندگی به خشکی بازگشتند (در ابتدای دوره پلیستوسن)، اینبار بهعنوان موجودی دو پا با قامتی راست که استفاده از ابزار را می­داند، با قوه بیان اولیه و قادر به زندگی در انواع گوناگونی از محیطهای زیست و ادامه آن تاریخ است!

آیا این مسیر تئوریکی غیر ممکن است؟ نه لزوما: موارد شناخته شدهای از پستانداران خاک زی وجود دارد که به دریاها برگشتهاند که ظاهرا تمام زندگی روی زمین از آن جا آمده اند (به عنوان مثال اجداد نهنگ­ها، دلفین­ها و گاوهای دریایی زمانی خاکزی بوده­اند). اگر بخواهیم بهطور جدی فرضیه مورگان را مورد ارزیابی و نقد قرار دهیم، مهم است که درک درستی از کارکرد انتخاب طبیعی و فرآیند ظهور و تکامل موجودات جدید از اجداد قبلیاش را داشته باشیم.

ادامه دارد......

 

برگرفته از نشریه هشت مارس شماره 51

سپتامبر 2020/ شهریور 1399

 



[1]1- دو نقد بسیار خوب از مجموعهای از این دیدگاه بیودترمینیستی (تعیین کننده بودن بیولوژی) را میتوان در آثار گولد 1981 و چوروور 1980 ملاحظه کرد. زمانی که این کتاب برای چاپ آماده می­شد، نسخهای از کتاب تازه منتشر شده "در ژن ما نیست"، نوشته آر. سی. لیونتون، ستیون رز، و لئون جی. کمین را خواندم. مرور اولیه نشان می­دهد که این کتاب تئوری بیودترمینیستی در مورد رفتارهای فردی انسان و سازمان اجتماعی بشر را بهخوبی نقد میکند. علاوه بر افشای آشکار این فرضیه­های بیولوژیکی بی اساس و روش­شناسی اشتباه که زیربنای بسیاری از نظریه­هایی است که در قلمرو ضریب هوش، سلامت روان، تفاوت زن و مرد و تفسیرهای جامعه شناختی از سازمان­ اجتماعی بشر به عنوان یک تئوری معتبر پذیرفته شده­اند، تلاش دارد از منظری جدید پیامدهای مستقیم سیاسی ارتجاعی این نظریهها را ترسیم و زیربنای فلسفی و روش شناختی (متدولوژیک) آن­ها را دقیق تر فاش کند.

 

 
 تعداد صفحه: 22  تعداد رکورد: 435  صفحه: 1       1    2    3    4    5    6    7    8    9    10         
 
  سازمان زنان 8 مارس (ايران - افغانستان)  © *** 2020 - 1998   8mars.com   *** استفاده از مطالب سايت هشت مارس با ذکر ماخذ آزاد می باشد٠