zan_dem_iran@hotmail.com   بهاران خجسته باد      سازمان زنان هشت مارس (ايران - افغانستان)
 
30 Mar 2020
دوشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۹
  برگشت   مقالات

قساوت تجاوز و پسر همسایه

آندریا دورکین

مترجمین: سمیرا باستانی- حنا مهاجر

قسمت اول این مقاله در نشریه‌ی «هشت مارس» شمار‌ه‌ی 48 به چاپ رسید

قسمت دوم

 

تجاوز، اولين الگو برای ازدواج است. از اين روست که در کتاب مقدس، قوانين، رسوم و عرف‌‌ هزاران ساله رسماً تأييد شدهاست.

تجاوز، عمل سرقت است- مردی اموال جنسی مردی ديگر را از آنِ خود میکند.

تجاوز، طبق قانون و عرف، جرمی عليه مردان و عليه مالک معين يک زن معين است.

تجاوز، الگوی اصلی دگرجنسگرايی برای روابط جنسی است.

تجاوز، نماد اصلی عشق عاشقانه است.

تجاوز، ابزاری است که يک زن زنانگياش را، از دريچهی نگاه مردان، میآغازد.

تجاوز، حق هر مردي- که به زنی تمايل دارد- است، البته مادامی که زن صراحتاً به مرد ديگری تعلق نداشته باشد. اين به وضوح توضيح میدهد که چرا وکيل مدافعان اجازه دارند از قربانيان تجاوز سؤالات شخصی و خصوصی در مورد زندگی جنسيشان بپرسند.

اگر زنی باکره باشد، هم چنان به پدرش تعلق دارد و جرمی به وقوع پيوسته است. اگر زن نه متاهل باشد و نه  باکره، به هيچ مرد خاصی تعلق ندارد و متعاقباً جرمی نيز رخ نداده است.

فرضيات پايهای اجتماعی، حقوقی و فرهنگی در مورد تجاوز عبارتند از: (1) زنان میخواهند مورد تجاوز قرار بگيرند، به واقع، زنان نياز دارند تا مورد تجاوز قرار گيرند؛ (2) زنان تجاوز را برمیانگيزند؛ (3) هيچ زنی نمیتواند برخلاف خواست خود مجبور به رابطهی جنسی شود؛ (4) زنان، عاشق تجاوزگر خود هستند؛ (5) در عمل تجاوز، مردها مردانگی خود و نيز هويت و كاركرد زنان را تصديق میكنند؛ به اين صورت که زنان وجود دارند كه با مردان بخوابند و مردان در حقيقت، در عمل تجاوز به زنانگی زنان صحه میگذارند. از اين رو اصلاً جای تعجب نيست که تجاوز در اين کشور فراگير است و اغلب مجرمان محکوم به تجاوز نمیدانند کجای کاری که آنها مرتکب آن شدهاند، اشتباه است.

مری دالي[1] در کتاب فراتر از خدای پدر[2] می گويد که ما به عنوان زن از قدرت نامگذاری محروم شدهايم. 12 مرد، به عنوان مهندسين اين فرهنگ، تمام کلماتی را که ما بهکار میبريم، تعريف کردهاند. مردان، بهعنوان قانونگذاران، تعريف کردهاند که چه قانونی است و چه نيست.

مردان، بهعنوان سازندگان نظامهای فلسفه و اخلاق، سره و ناسره را تعريف کردهاند. مردان، در مقام نويسندگان، هنرمندان، سينماگران، روانشناسان و روانپزشکان، سياستمداران، رهبران مذهبی، پيامبران و به اصطلاح انقلابيون برای ما مشخص کردهاند که ما که هستيم، ارزشهای ما چيست و آنچه که بر سرمان میآيد را چهگونه درک کرده و بفهمیم. در کُنه تمام تعاريفی که آنها از ما به دست دادهاند يک تفکر معين نهفته است: اينکه زنان بهمنظور استفاده، لذت و رضايت جنسی مردان، بر روی اين زمین قرار گرفتهاند.

مردان در مورد تجاوز، کارکرد ما، ارزش ما و کاربردهايی را- که برای ما در نظر گرفته شده است- تبيين کردهاند. همانطور که مری دالی می گويد عمل انقلابی اساسی برای زنان اين است که قدرت نامگذاری را بازپس گيريم تا برای خود چيستی تجربهای که از سرگذراندهايم را تعريف کنيم. اين کار بسيار دشوار است. ما از زبانی استفاده میكنيم كه تا مغز استخواناش، سکسيستيست: توسط مردان و برای منافع آنان بنا شدهاست؛ مشخصاً برای کنار گذاشتن ما شکل گرفته است؛ و مخصوصاً برای ستم بر ما به کار میرود. از اينرو، عمل نامگذاری برای مبارزات زنان بسيار مهم است؛ عمل نامگذاری در حقيقت اولين عمل انقلابيست که بايد انجام دهيم. با اين وصف، ما چگونه تجاوز را تعريف میکنيم؟

تجاوز، جرمیست عليه زنان.

تجاوز، عملی تهاجمیست عليه زنان.

تجاوز، عملی تحقيرآمیز و خصمانهاست عليه زنان.

تجاوز، نقض حق تعيين سرنوشت زن است.

تجاوز، نقض حق يک زن در کنترل مطلق بدن خود است.

تجاوز، عمل سلطهی ساديستی است.

تجاوز، فعلی استعمارگرانه است.

تجاوز، عمل امپرياليسم مردانه‌‌ست در حق/عليه زنان.

جرم تجاوز به يک زن، جرمیست عليه تمامی زنان.

به طور کلی، میدانيم که تجاوز را میتوان به دو دستهی جداگانه تقسيم کرد: تجاوز به اجبار و تجاوز احتمالي. در تجاوز اجباری، مرد به صورت فيزيکی، به زنی حمله کرده، از طريق خشونت جسمی، تهديد به خشونت جسمی يا تهديد به مرگ، زن را مجبور به انجام هرگونه عمل جنسی میکند. هرگونه اقدام جنسی اجباري- از جمله تماس بين دهان و مقعد، دهان و آلت مرد، دهان و واژن، آلت مرد و واژن، آلت مرد و مقعد، مقعد يا واژن و هر گونه جايگزين آلتگونه مثل بطری، چوب، يا ديلدو- بايد تجاوز قلمداد شود.

در يک تجاوز احتمالی، فرض بر اين است که مرد بدون رضايت زن به بدن وی دسترسی جنسی داشته است، چرا که رضايت را «توافقی صريح و آگاهانه» تعريف میکنيم و «نه پذيرش محض». در تجاوز احتمالی، مسألهی تمايل قربانی، خود بخشی از شرايط است؛ هيچ انتخاب و درک متقابلی در کار نبودهاست و متعاقباً حقوق انسانی اوليهی قربانی نقض گرديده و جرمی عليه وی رخ داده است. يک نمونه از تجاوزهای احتمالی گزارش شده توسط مدهآ و تامپسون[3] در عليه تجاوز از اين قرار است:

دختر، هفده سال دارد و دانشآموز دبيرستان است. ساعت حدود چهار بعد از ظهر است. پدر دوستپسر دختر با ماشين خود جلوی مدرسه آمده تا دختر را پيش پسرش ببرد. مرد جلوی خانه‌‌اش توقف کرده و به دختر میگويد که بايد داخل ماشين منتظر او بماند. اين مرد 37 ساله که پدر 6 بچه است، ماشين را در داخل گاراژ پارک کرده به دختر تجاوز میکند.

اين قسم از تجاوزها، رايج و تحقيرآمیزند و نيازی به گفتن نيست که هرگز به پليس گزارش نمیشوند.

با اين شرح، چه کسی مرتکب تجاوز میشود؟

واقعيت اين است که تجاوز توسط بيماران روانی صورت نگرفته است. تجاوز را مردان معمولی مرتکب شدهاند. در اين بين به جز محکومیت به تجاوز که به سختی اثبات میشود، چيزی وجود ندارد تا متجاوز را از غير متجاوز متمايز سازد.

انستيتوی تحقيقات جنسی، پژوهشی در مورد تجاوز جنسی در دهههای 1940 و 1950 انجام داد. محققان تا حدودی به اين نتيجه رسيدند که «… هيچ نشانهی مشخصاً شيطانصفتانهای در گذشتهی متجاوزين وجود ندارد؛ فيالواقع، شاخص دگرجنسگرايی آنها از نظر کمّی از حد متوسط بالاتر و بهتر است».

دکتر مِناخيم امیر[4]، جُرمشناس اسرائيلی، بررسی گستردهای بر روی 646 پروندهی تجاوز انجام داد که توسط ادارهی پليس فيلادلفيا از ژانويه تا دسامبر 1958 و از ژانويه تا دسامبر1960 تشکيل شده بود. وی در مطالعاتاش، الگوهای تجاوز اجباری، تفسيرهای روانکاوانه از رفتار متجاوزين را مورد انتقاد قرار میدهد و اشاره میکند که اين مطالعات «حاکی از آن است که آزارگران جنسی، نه نوع بالينی يا روانشناختی منحصربهفردی را نمايندگی میکنند و نه جزو دستهای هستند که- در قياس با ديگر دستهجات تحت کنترل- دائماً مضطرب و مشوشاند».

يا همانطور که آلن تيلور[5]، افسر زندان در کاليفرنيا میگويد: «اين مردان (متجاوزين محکومشده) عاديترين مردان در زندان بودند؛ مشکلات عاطفی زيادی داشتند، اما عين همان مشکلاتی بود که ديگر مردان آن بيرون در خيابان داشتند».

در پژوهش امیر، اغلب متجاوزين بين پانزده تا نوزده سال سن داشتند. مردان بين بيست تا بيست و چهار سال، دومین گروه بزرگ بعدی بودند. در 63.3 درصد موارد، متجاوز و قربانی با اختلاف 5± سال، در يک گروه سنی قرار میگرفتند؛ در 18.6 درصد، قربانی حداقل ده سال از متجاوز کوچکتر بود؛ در 17.6 درصد، قربانی حداقل ده سال بزرگتر بود.

افبيآی در گزارشهای يکپارچهی جنايی خود گزارش کرد که در سال 1974، 55210 زن در اين کشور مورد تجاوز قرار گرفتند. اين افزايش 8 درصدی نسبت به سال 1973 و افزايش 49 درصدی نسبت به سال 1969 بود. افبيآی خاطرنشان كرد كه تجاوز «احتمالاً يكی از جرمهايی است که عمدتا به دليل ترس و يا شرمساری از جانب قربانيان، به کمترين میزان گزارش میشود». کارول وي. هوروس[6]، در کتاب خود تحت عنوان تجاوز، تخمین میزند که برای هر تجاوزی که به پليس گزارش میشود، ده مورد نمیشوند. با استفاده از تخمین هوروس در تعداد تجاوزهای جنسی در سال 1974، برآورد کل تجاوزهای صورت گرفته در آن سال به 607310 میرسد. يادآوری اين نکته حائز اهمیت است كه آمار افبيآی مبتنی بر تعريف مرد از تجاوز جنسی و تعداد مردانی است كه تحت اين تعريف دستگير و محكوم به تجاوز جنسی شدهاند. طبق اعلام افبيآی، از بين تمام تجاوزهايی که در سال 1974 به پليس گزارش شد، تنها 51 درصد منجر به دستگيری شدند؛ و در میان هر ده پرونده، تنها در يک پرونده، متجاوز نهايتاً محکوم شد.

بنا بر گفتههای مدهآ و تامپسون كه قربانيان تجاوز جنسی را مورد مطالعه قرار دادهاند، 47 درصد از تجاوزها يا در خانهی قربانی يا در خانهی متجاوز رخ داده است؛ 10 درصد در ساختمانهای ديگر، 18 درصد در اتومبيل و 25 درصد در خيابانها، کوچهها، پارکها و حومهی شهر رخ داده است. هم امیر که تجاوزکنندگان را مورد مطالعه قرار داده است و هم مدهآ و تامپسون که قربانيان تجاوز را بررسی کردهاند، در اين مورد همنظرند که با احتمال بيش از 50 درصد، متجاوز کسی است که قربانی وی را میشناسد- کسی که قربانی او را چشمی میشناسد، همسايه، همکار، دوست، شريک سابق زندگی، يا يک قرار برای آشنايي. مدهآ و تامپسون دريافتند که 42 درصد از تجاوزكنندگان با آرامش رفتار میكنند و 73 درصد نيز به زور متوسل میشوند. به عبارت ديگر، بسياری از متجاوزان خونسرد هستند و همزمان از زور نيز استفاده میکنند.

برای ما به عنوان زنان، اين قسم از دادهها، ويرانکننده است. در سال 1974 بيش از نيممیليون زن در اين کشور مورد تجاوز قرار گرفتند و نرخ آن در حال افزايش است. متجاوزان مردان دگرجنسگرای معمولاند. حداقل 50 درصد قربانيان تجاوز توسط مردانی که میشناسند مورد تجاوز قرار گرفتهاند. علاوه بر اين، به گفته امیر، 71 درصد از کل تجاوزها کاملاً برنامهريزيشده بوده؛ 11 درصد تا حدی برنامهريزيشده بوده؛ و تنها برای 16 درصد برنامهريزی نشده بود.

تجاوز جنسی کمترين میزان محکومیت را در مقابل هر جرم خشونتآمیز دارد. به گفتهی هوروس، در سال 1972 تنها 133 نفر از هر هزار مردی که اقدام به تجاوز کرده بودند، محکوم شدند. مدهآ و تامپسون گزارش میدهند كه هيئت منصفه از هر ده مورد، 9 مورد را تبرئه خواهد کرد. دليل اين امر واضح است: فرض بر اين است که زن تجاوز را برانگيخته است و اوست که در قبال آن مسئول است. به طور مشخص، هنگامی که زن، تجاوزگر را میشناسد- که در 50 درصد مواقع میشناسد- عملاً امکان محکومیت وجود ندارد.

چه کسانی قربانی تجاوز هستند؟ زنان، از هر طبقهای، نژادی، با هر سبک زندگيای و در هر سني. بيشتر تجاوزها دروننژاديست- يعنی مردان سفيدپوست به زنان سفيدپوست و مردان سياهپوست به زنان سياهپوست تجاوز میکنند. کمسنترين قربانی تجاوز به عنف، يک نوزاد دوهفتهای است و مسنترين قربانی تجاوز، يک زن نود و سه ساله است.  اين روايت زنی است که در اواخر عمر به او تجاوز شد:

تجاوز، مسألهای آکادمیک با نويسندهای در زمان حال نيست، چرا که مدتها قبل (4 ژوئن1971) اين زن، در اواخر دههی پنجم زندگياش، به ارتش روزافزون قربانيان تجاوز جنسی پيوست. شکستن پنجره، ورود به خانه و سپس تجاوزی وحشيانه به قسمی که جای دستهايش- که به دور گردن زن سفت گره شده بودند- کبودی بزرگی به جای گذاشته بود و در نهايت، با سرقت خاتمه يافته بود.

همهی اين شرايط بلافاصله پليس را متقاعد كرد كه جرمی به وقوع پيوسته است. (البته که مسن بودن و جذابيت جنسی سابق را نداشتن نيز کمک میکند.)...

دو سه روز طول کشيد که شوک برطرف شود و تأثير کامل اين تجربه او را دربرگيرد؛ بهشدت بيمار شد و اکنون، نزديک به سه سال بعد، هنوز بهبود نيافته است. پليس به او گفت خيلی خوششانس بوده که به قتل نرسيده است؛ اما اين يک سؤال بيپاسخ در ذهن او به جای گذاشت. قتل ساده نمیتواند باعث وحشت، توهين به شخصيت، فرودستی، مواجههی ويرانکننده با شأنانسانی و حس کثيف بودن بدن بشود که حتی گذر زمان هم هنوز کثافت آنرا نشسته است؛ قتل ساده نمیتواند منجر شود به بيدار شدنهای وحشتزده از خواب آرام، عرقهای سرد به هنگام شنيدن صدايی در تاريکی، تپشهای خفقانآور قلب به هنگام شنيدن يک صدای مردانه، تصوير مکرر وحشتزای دو دست عضلانی بزرگ که به سمت گلويش میآيند، صدای ممتدی که قول میدهد اگر مقاومت میکرد يا میخواست فرياد بزند، حتما او را میکشت، تصوير تحملناپذير يافتن خويش در کف خانهی خود، درازکشيده، نيمه برهنه و مرده با پاهايی باز.

شانسی که آورد اين بود که اين حادثه در اواخر عمر او و نه در آغاز آن اتفاق افتاد. چه شکنجهای بايد باشد برای زنان جوانی که مجبورند پنجاه سال با چنين کابوسهايی زندگی کنند! قلب اين پيرزن به سمت آنها پر میکشد.

اين روايت اليزابت گود ديويس بزرگ[7]، نويسندهی کتاب جنس اول[8] بود که در 30 ژوئيه 1974 بر اثر زخمی ناشی از اصابت گلوله توسط خودش درگذشت. او مبتلا به سرطان بود و مرگ خود را با عزت بسيار برنامهريزی کرد، اما من معتقدم که اين سرطان نبود، بلکه اندوه تجاوز بود که او را تا دم مرگ رهايش نکرد.

اکنون، میتوانم برايتان شهادت از پس شهادت بخوانم و روايت از پس روايت بگويم- از اين گذشته، در سال 1974، 607310 روايت اينچنينی برای گفتن وجود داشته است- اما فکر نمیکنم نياز باشد به شما ثابت کنم که تجاوز، جرمی خشونتآمیز است و آنقدر شايع است که ما بايد آنرا به عنوان قساوتی بلاوقفه عليه زنان تلقی کنيم. همهی زنان در يک محاصرهی مجازی در معرض خطر دائمی هستند. حقيقت همینقدر ساده است. با اينحال، میخواهم صراحتاً در مورد نوع ويژهای از تجاوز جنسي- که در حال افزايش روزافزون است- با شما صحبت کنم: تجاوزهای چندگانه، يعنی تجاوز به يک زن توسط دو يا چند مرد.

در بررسيهای امیر در646 پروندهی تجاوز در فيلادلفيا در 1958 و1960، 43 درصد کل تجاوزها، تجاوزهای چندگانه (16٪ تجاوز دو نفری، 27٪ تجاوز گروهي) بود. میخواهم در مورد جزئيات دو مورد از اين تجاوزهای چندگانه برايتان بگويم. اولين مورد توسط مدهآ و تامپسون دز تجاوز جنسی گزارش شدهاست. يک زن بيست و پنج ساله، عقبمانده‌‌ی ذهنی، با سن عقلی يک فرد يازده ساله، به تنهايی در يک آپارتمان در يک شهرک دانشگاهی زندگی میکرد. برخی از مردهای انجمن صنفی دانشگاه با او دوستانه برخورد میکردند. اين مردها او را به خانهی انجمن بردند و در آنجا وی توسط چهل نفر مورد تجاوز قرار گرفت. اين مردان همچنين سعی کردند بين او و يک سگ، با زور، دخول برقرار کنند. آنها بطريها و اشياء ديگری را نيز در واژن او فرو کردند. سپس او را به ايستگاه پليس برده و در آنجا او را متهم به تنفروشی کردند. پس از آن پيشنهاد کردند که اگر او در بيمارستان بستری شود، اتهامات خود عليه وی را پس میگيرند. او بستری شد و متوجه شد که باردار است. بعد از آن دچار آشفتگی عاطفی شديدی شد.

يکی از مردهايی که در تجاوز شريک بود، جريان را برای مرد ديگری برملاکرد. آن مرد که وحشت کرده بود، ماجرا را به يکی از اساتيد گفت. گروهی در دانشگاه با انجمن صنفی رو در رو قرار گرفت. در ابتدا، مردان متهم اعتراف كردند كه تمام اعمال مزبور را مرتكب شدهاند، اما ادعای تجاوز جنسی را رد کردند، چرا که مدعی بودند تمام اعمال جنسيای كه انجام داده‌‌اند به رضايت زن بودهاست. متعاقباً وقتی ماجرا عمومی شد، همین آقايان داستان را از بيخ تکذيب کردند.

گروهی از زنان دانشگاه خواستار اخراج اعضای انجمن از دانشگاه شدند تا نشان دهند که اين دانشگاه از تجاوز گروهی چشمپوشی نمیکند. هيچ اقدامی عليه اين انجمن توسط مقامات دانشگاه يا پليس انجام نگرفت.

دومین روايتی که میخواهم بگويم توسط روبرت سام آنسون[9] در مقالهای با عنوان آن فصل قهرمانی در مجلهی نيوتايمز[10] گزارش شدهاست. به گفتهی آنسون، در 25 ژوئيه 1974، دانشگاه نوتردام، ادامه تحصيل شش بازيکن سياهپوست را- به دليل آنچه دانشگاه «نقض جدی مقررات دانشگاه» مینامید- به مدت حداقل يک سال به حالت تعليق درآورد. کاشف به عمل آمد که يک دانشآموز دبيرستانی سفيدپوست، بازيکنان فوتبال را به تجاوز گروهی متهم کرده بود.

وکيل قربانی، دادستان حومه، گزارشگر محلی و معتمد روزنامهی محلی که برای پوشش دادن اين ماجرا گمارده شده بودند، همه فارغالتحصيلان نوتردام بودند و همه در پوششدادن اين اتهام تجاوز کمک کردند.

به گفتهی آنسون، دانشگاه نوتردام تأكيد كرده است كه هيچ جرمی بهوقوع نپيوسته است. اين اتفاقِ نظر مسئولان دانشگاه بود که بازيکنان فوتبال صرفاً بذرهای وحشی خود را به شيوهای گروهی و قديمی پاشيدهاند و قربانی، خود، به همراهيکردن مشتاق بودهاست. وضعيت بازيکنان فوتبال به دليل داشتن رابطهی جنسی در خوابگاه خود به حالت تعليق درآمد. رئيس نوتردام، تئودور هسبورگ[11]- که ليبرال و دانشمندی برجسته و کشيشی کاتوليک بود- تأکيد داشت که تجاوزی صورت نگرفته است و عنوان کرد که در صورت لزوم، اين دانشگاه ، «دهها شاهد عيني» خواهدآورد.

من از آنسون نقل قول میکنم:

نتيجهگيريهای هسبورگ مبتنی بر يک مصاحبهی شخصی يکساعته با شش بازيکن فوتبال و در کنار تحقيقاتی است که توسط معاون دانشجويی وی، جان ماچکا[12]، عضو سابق روابط عمومی دانشگاه انجام شدهاست. خود ماچکا دربارهی تحقيقات خود چيزی نگفت. منابع مختلف دانشگاهی نزديک به اين پرونده میگويند که در طول تحقيقات وی، هيچ يک از مسئولان دانشگاه با دختر يا والدينش صحبتی نکردهاست. خود هسبورگ هم اظهار کرده که نه اطلاعی دارد و نه برايش اهمیتی دارد. او با بيتفاوتی میگويد: «ربطی نداشت. نيازی نبود که با دختره حرف بزنم. با پسرها حرف زدم».

به گفتهی آنسون، اگر دکتر هسبورگ با «دختره» حرف میزد، حتما اين روايت را میشنيد: بعد از کار طولانی در 3 ژوئيه، او به نوتردام رفت تا بازيکن فوتبالی را ببيند که مدتی از آشنايياش با او میگذشته است. آنها قبلاً دو بار را در اين تخت در اتاق پسر با هم سپری کرده بودند؛ پسر از اتاق خارج شد. دختر تنها و لخت، ملافهی به دور خود پيچيده بود؛ فوتباليست ديگری وارد اتاق شد. او سابقهی خصومت و رويارويی با اين بازيکن دوم را داشت؛ (اين پسر، يکی از دوستان دختر را باردار کرده بود و حاضر به پرداخت هزينهی سقط جنين نشده بود، دختر در مورد اين مسأله با پسر رودررو شده و نهايتاً پسر حاضر به پرداخت بخشی از هزينه شده بود)؛ نزاعی بين اين بازيکن فوتباليست دوم و دختر شروع شد و پسر او را تهديد كرد كه فقط به اين شرط که دختر خود را از نظر جنسی در اختيار وی قرار دهد وگرنه او را از پنجرهی طبقهی سوم به بيرون پرت میکند. پس از آن به او تجاوز کرد. چهار فوتباليست ديگر نيز به او تجاوز کردند. در حين تجاوز گروهی، چندين بازيکن فوتبال ديگر به اتاق آمدند و رفتند. در نهايت وقتی دختر توانست خوابگاه را ترک کند، بلافاصله به بيمارستان رفت.

هم بازپرس پليس اين پرونده و هم منبعی در دادسرا، روايت قربانی را باور دارند- که يک تجاوز گروهی توسط شش بازيکن فوتبال نوتردام صورت گرفته است.

تمامی مقامات مذکر دانشگاه که در مورد اين تجاوز گروهی تحقيق کردند، حکم به فاحشه بودن دختر دادند. همهی آنها با مصاحبه با متهمین به تجاوز به اين نتيجه رسيدند. در حقيقت، تحقيقات شخص دادستان نشان میداد که اين زن، آدم خوبی بود. سرمربی تيم فوتبال نوتردام مسئوليت تجاوز گروهی را به خاطر بدتر نشدن روحيهی زنانی که اپرا تماشا میکردند، به عهده گرفت. هسبورگ، نمونهی بارز اخلاقی، نتيجه گرفت: «نيازی نبود که با دختره حرف بزنم. با پسرها حرف زدم». جان ماچکا، معاون دانشجويی در نتيجهی تحقيقات مخفيانهی خود، دانشجويان را اخراج کرد. هسبورگ اخراج را به واسطهی آنچه او «دلسوزي» نامید، رد کرد و اخراج را به يک سال تعليق کاهش داد. قربانی تجاوز جنسی اکنون به دانشگاهی در میدوِست[13] میرود. به گفتهی آنسون، او را تهديد کردهاند.

همانطور که اين دو روايت به طور قطعی نشان میدهند، واقعيت اين است که هر زنی میتواند توسط هر گروهی از مردان مورد تجاوز قرار گيرد. حرفهای او در برابر شهادت جمعی آنها اعتباری نخواهد داشت. تحقيقات مقتضی انجام نخواهد گرفت. صحبتهای  هسبورگ، پدر خوب را تا زمانی که زندهايد به ياد داشته باشيد: «نيازی نبود که با دختره حرف بزنم. با پسرها حرف زدم». حتی اگر دادستان متقاعد شود كه تجاوز جنسي- كه در قانون مردانه تعريف شدهاست- به وقوع پيوسته است، متجاوزان تحت تعقيب قرار نمیگيرند. مقامات مذکر دانشگاه از آن نهادهای مردانهی مقدس- تيم فوتبال و انجمن صنفي- دفاع خواهند کرد. مهم نيست که چه هزينهای برای زنان در پی داشته باشد.

دلايل اينها دهشتناک و هولناک است، اما لازم است آنها را بدانيد. مردان، يک طبقهی جنسيتی دارای امتياز نسبت به زنان هستند. يکی از امتيازات آنها حق تجاوز جنسی است- يعنی حق دسترسی جنسی به هر زني. طبق قانون، عرف و عادت، مردان توافق دارند كه زنان فاحشه و دروغگو هستند. مردان برای حمايت از منافع طبقهی جنسيتی خود، همبستگيها يا پيوندهايی تشکيل میدهند. حتی در يک جامعهی نژادپرست، پيوند مردانه بر پيوندهای نژادی ارجحيت دارد.

وقتی آسيبشناسيهای نژادپرستانه و جنسيتی، با سياست درهم میآمیزد تا وسيلهای برای توجيه آنچه در واقعيت اتفاق افتاده شود، شرايط بسيار سختتر میشود. در سال 1838، آنجلينا گريمکه[14]، آزادانديش و فمینيست، مؤسسات آمريکايی را «سيستم پيچيدهی جنايات» نامید که زنجيروار بر قلبهای شکسته و بدنهای خمودهی هموطنانمان پايهگذاری شدهاند و با خون، عرق و اشک خواهران دربندمان پا گرفته و محکم شدهاند». نژادپرستی و جنسيت در تار و پود جامعهی آمريکايی تنيده شده و بنيان بسياری از نهادها، قوانين، آداب و رسوم و عادات ماست و ما وارثان اين نظام پيچيدهی جنايتکار هستيم. به عنوان مثال، در پروندهی نوتردام میتوان گفت که دادستان اصولاً اتهامات زن مورد تجاوز قرارگرفته را جدی میگرفت زيرا متهم به تجاوز، يک فرد سياهپوست بود. اين نژادپرستی و آن سکسيسم است. شکی نيست که قانون مردان سفيدپوست در مورد تعقيب سياهان به جرم تجاوز به زنان سفيدپوست، در مقايسه با عکس آن، بسيار جديتر عمل میکند. همچنين میتوان گفت كه اگر پروندهی نوتردام به دادگاه برده میشد، شخصيت قربانی تجاوز به طور جبرانناپذيری خدشهدار میشد چرا كه معشوقش سياهپوست بود. اين نژادپرستی است و آن سکسيسم است. همچنين پرواضح است که در  صورت تجاوز به يک زن سياهپوست توسط يک سياهپوست و يا سفيدپوست، موضوع تجاوز به او مورد پيگرد قرار نمیگرفت و از کنار آن بيتوجه میگذشتند. اين نژادپرستی است و آن سکسيسم است.

 بهطورکلی، میتوانيم ببينيم که زندگی تجاوزگران بيشتر از زندگی زنانيکه مورد تجاوز قرار گرفتهاند، ارزش دارد. متجاوزان توسط قانون مردان محافظت میشوند و قربانيان تجاوز به عنف توسط قانون مردان مجازات میشوند. اين سيستم پيچيدهی همبستگی مردانه، از حق تجاوز جنسی دفاع میکند، ضمن اينکه ارزش زندگی قربانی را به صفر مطلق میرساند. در پروندهی نوتردام، معشوق زن به دوستانش اجازی تجاوز به زن را داد. اين همبستگی مردانه بود. در جريان تجاوز جنسی، در يک مقطع زمانی که زن تنها مانده بود– و ما نمیدانيم که آيا او در آن لحظه هوشيار بوده يا نه– يک فوتباليست سفيدپوست وارد اتاق شده و از او پرسيده که آيا میخواهد آنجا را ترک کند؛ هنگامی که زن جوابی نداده، وی بدون گزارش حادثه، آنجا را ترک کردهاست. اين ريشه در همبستگی مردانه دارد. عدم پوشش و عدم انجام تحقيقات اساسی توسط مقامات سفيدپوست همه از نوع همبستگی مردانه بود. همهی زنان از همهی نژادها بايد بدانند كه همبستگی مردانه بر همبستگيهای نژادی ارجحيت دارد به جز در يك نوع خاص تجاوز: يعنی در جايی كه زن به عنوان دارايی يك نژاد، طبقه يا مليت ديده میشود و تجاوز به او در واقع تجاوز به مردان آن نژاد، طبقه يا مليت تلقی میگردد. الدريج كليور[15] در روح منجمد[16] اين نوع تجاوز را شرح داده‌‌است:

من يک متجاوز شدم. برای پالودن تکنيکها و روش کارم، تمرينم را با دختران سياهپوست گتو شروع کردم... و وقتی از نظر خودم مهارت کافی پيدا کردم، پا را از گليم خود فراتر نهاده و به سراغ طعمههای سفيد رفتم. من اين کار را عامدانه، آگاهانه، با برنامه و روشمند انجام دادم.

تجاوز يک عمل طغيانگرانه بود. من به شدت خوشحال بودم که از قانون مرد سفيدپوست سرپيچی و سيستم ارزشهای او را پايمال و زنانش را هتک حرمت میکردم- و معتقدم که اين قسمت برای من رضايتبخشترين بود چرا که من از اين واقعيت تاريخی که مرد سفيدپوست همواره از زن سياهپوست استفاده کردهاست، بسيار عصبانی بودم. احساس میکردم که به اين روش انتقام میگيرم.

در اين نوع تجاوز، زنان به عنوان دارايی مردانی تلقی میشوند که به واسطهی نژاد، طبقه يا مليت، به ديدهی دشمن به آنها نگاه میشود. زنان به عنوان اموال مردان دشمن تلقی میشوند. فقط و فقط در اين شرايط است که نژاد، طبقه يا مليت بر پيوندهای مردانه ارجحيت میيابد. همانطور که از اظهارات كليور برمیآيد، زنان هر گروه برای مردان آن گروه حکم ملک و دارايی را دارند که هر زمانی اراده کنند میتوانند از آنها بهره جويند. وقتی يک مرد سياهپوست به يک زن سياهپوست تجاوز میکند، اين عمل تجاوزی عليه يک مرد سفيدپوست تلقی نمیشود؛ و به اين ترتيب از حق تجاوز مرد دفاع میشود. يادآوری اين نکته بسيار حائز اهمیت است که بيشتر تجاوزهای جنسی، دروننژادی است؛ يعنی مردان سياهپوست به زنان سياهپوست تجاوز کرده و مردان سفيدپوست به زنان سفيدپوست تجاوز میکنند؛ چرا که تجاوز يک جرم جنسيتی است. مردان برای نشان دادن مردانگيشان و برای اثبات مالکيت خود، به هر زنی که دستشان میرسد تجاوز میکنند. عصبانيت کليور «از اين واقعيت تاريخی که چگونه مرد سفيد از زن سياه استفاده کردهاست» در واقع برافروختگی از سرقت ملکی است كه به راستی متعلق به اوست. به همین ترتيب، خشم تاريخی جنوبيها از سياهپوستانی که با زنان سفيدپوست همبستر میشدند، ناشی از سرقت امواليست که در واقع متعلق به مرد سفيد است. در پروندهی نوتردام، میتوان گفت که منافع طبقهی جنس مرد با به رسمیت شناختن ارزش فوتباليستهای سياهپوست که افتخار مردانهاند، حفظ میشود- و اين برای تيم فوتبال قهرمان نوتردام- بر ادعای سازگار مالکيت پدر سفيد بر دخترش ارجحيت دارد؛  مسئله هرگز اين نبوده كه آيا جرمی عليه يك زن خاص به وقوع پيوسته است يا خير؟

اکنون میتوانم بگويم که ابعاد بيرحمانهی تجاوز را تبيين کردهام. ما به عنوان يک زن، در جامعهای زندگی میکنيم که تحقيرمان میکند. به عنوان يک طبقهی جنسی با عناوينی مثل هرزه و دروغگو تحقير میشويم. ما قربانيان خشونتی مداوم، وقيحانه و قانونی هستيم– خشونتی عليه جسم و وجودمان. به شخصيتمان به عنوان يک طبقهی جنسيتی توهين میشود، بهگونهای که هيچ زنی اعتباری در برابر قانون يا جامعه به طور کل ندارد. دشمنان ما– متجاوزان به ما و مدافعان آنها- نه تنها مجازات نخواهند شد بلکه به عنوان الگوهايی اخلاقی شناخته میشوند که جايگاهی والا و محترم در جامعه دارند؛ آنها همان کشيشان، وکلا، قضات، قانونگذاران، سياستمداران، پزشکان، هنرمندان، مديران شرکتها، روانپزشکان و معلمان هستند.

وقتی ما به معنی واقعی کلمه قدرتی نداريم، چه میتوانيم بکنيم؟

اول اينکه بايد به طور مؤثری سازماندهی کنيم تا علائم اين اپيدمی و بيماری ترسناک را درمان کنيم. مراکز مقابله با بحران تجاوز جنسی بسيار مهماند. آموزش دفاع از خود بسيار مهم است. به کار گماشتن نيروهای زن پليس برای رسيدگی به پروندههای تجاوز جنسی بسيار مهم است. وجود و حضور دادستانان زنان در پروندههای تجاوز جنسی بسيار مهم است.

وضع قوانين جديد در رابطه با تجاوز يک نياز اساسی است. اين قوانين جديد بايد: (1) شرط اثبات را به عنوان پيششرط اساسی محکومیت ملغی کند؛ (2) شرط نشاندادن و وجود جراحات جسمی برای يک قربانی تجاوز جنسی برای اثبات تجاوز به عنف را از بين ببرد؛ (3) نياز به اثبات عدم رضايت از طرف قربانی را بردارد؛ (4) رضايت در رابطه جنسی به معنای «رضايت معنادار و آگاهانه، نه توافق صرف از سر اکراه» را باز تعريف کند؛ (5) سن غير واقعی رضايت را کاهش دهد؛ (6) روابط جنسی قبلی قربانی يا رابطهی جنسی قبلی قربانی با متهم را به عنوان شاهدی قابل قبول عليه قربانی در نظر نگيرد؛ (7) تضمین کند که روابط زناشويی طرفين هيچ بهانه يا مانعی عليه پيگرد قانونی نيست؛ و (8) تجاوز را در ردهی آسيبهای جدی تعريف کند. اين تغييرات در قانون تجاوز جنسی، در رشتهی حقوق بالينی دانشگاه نيويورک درحوزهی حقوق قانونی زنان پيشنهاد شدهاست و میتوان تمام مدل پيشنهادی آنها را در کتابی با عنوان تجاوز: اولين مرجع برای زنان، نشر فمینيستهای راديکال نيويورک، پيدا کرد. به شما پيشنهاد میکنم اين طرح را ملاحظه کرده و برای پيادهکردن آن بکوشيد.

برای محافظت از خود نيز بايد از مشارکت در سيستم دوستيابی[17] که هر زنی را قربانی بالقوهی تجاوز جنسی میکند، خودداری کنيم. در سيستم دوستيابی، زنان به عنوان لذتبخشانی منفعل برای مرد قلمداد میشوند. ارزش هر زن با توانايی او در جذب و سرگرم کردن مردان سنجيده میشود. هدف مرد «امتياز گرفتن» در اين بازی دوستيابی است. با حضور در اين بازی، به عنوان يک زن، خود و سلامتی خود را در اختيار غريبههای مجازی يا واقعی قرار میدهيم. ما زنان بايد اين سيستم دوستيابی را تحليل کرده و تعاريف و ارزشهای صريح و ضمنی آن را تعيين کنيم. با تجزيه و تحليل آن، خواهيم ديد که چگونه ما را تبديل به کالاهايی جنسی کردهاند.

هم چنين بايد فعالانه به دنبال عمومیکردن پروندههای تحت پيگرد قرار نگرفتهی تجاوز باشيم و هويت تجاوزگران را برای ساير زنان برملا کنيم.

مردانی که حق مردان به تجاوز را تاييد نمیکنند نيز میتوانند اقداماتی انجام دهند. در فيلادلفيا، مردها، گروهی به نام مردان متشکل عليه تجاوز را تشکيل دادهاند. آنها برای از بين بردن باور به افسانهی مقصر بودن زن، با دوستان و اقوام مذکر قربانيان تجاوز گفتگو و مناظره میکنند. بعضی اوقات هم تجاوزگرانی که از خشونت مستمرشان عليه زنان رنج میبرند، تماس گرفته و از آنها درخواست کمک میکنند. در آنجا امکانات آموزش و مشاوره گستردهای وجود دارد. هم چنين، در شهر لورتون[18] در ايالت ويرجينيا، مجرمین جنسی محکومشده گروهی را به نام زندانيان عليه  تجاوز سازمان دادهاند. آنها با نيروها و افراد فمینيستی کار میکنند تا بتوانند تعريف تجاوز را به عنوان يک جرم سياسی عليه زنان تغيير دهند و راهکارهايی برای مبارزه با آن بيابند. بسيار مهم است که مردانی که میخواهند عليه تجاوز به عنف مقابله کنند، از روی ناآگاهی، بيدقتی يا عناد نگرشهای جنسی را تقويت نکنند. اظهاراتی مانند «تجاوز، جرمی عليه مردان نيز است» يا «مردان نيز قربانی تجاوز جنسی میشوند» بيشتر از آن که خدمتی به جنبش کند، از آن سلب اعتبار میکند. اين يک واقعيت تلخ است که تجاوز جنسی فقط در صورت لواط به يک جرم مشهود تبديل میشود. حقيقت تلخيست که تنها هنگامیکه تجاوز به عنوان «جرمی عليه مردان» نيز ديده شود، میتواند همدردی مردها را برانگيزد. اين حقايق برای ما قابل تحمل نيست. مردهايی که میخواهند در مقابل تجاوز کاری کنند، بايد نظم و انضباط آگاهانه و ضد سکسيستی محکمتری را در خود پرورش دهند تا در واقع از ما باز هم قربانيانی نامرئی نسازند.

به باور بسياری از مردان، سکسيسم آنها فقط در رابطه با زنان آشکار میشود- يعنی اگر از حضور آشکارانه شوونيستی در حضور زنان خودداری کنند، در زمرهی جرائم عليه زنان قلمداد نمیشوند؛ اما اينگونه نيست. اغلب اوقات در همبستگيهای مردانه است که مردها زندگی زنان را به خطر میاندازند. در میان جمع خودمانی مردان است که آنها بيشترين تلاش را در راستای کمک به جرائم عليه زنان میکنند. به عنوان نمونه، مردها عادت دارند که در مورد روابط جنسی خود با زنها، با اصطلاحاتی واضح و تصويری در حضور ديگران صحبت کنند. اين نوع پيوند باعث میشود آن زن خاص يک سوژهی جنسی مناسب و اجتنابناپذير از سوی دوستان مرد تلقی شده و به موارد بيشماری از تجاوز بينجامد. زنان اغلب توسط دوستان مردِ دوستپسر خود مورد تجاوز قرار میگيرند. مردها بايد درک کنند که با شرکت در اين مراسم پسرانهی ويژه، زندگی زنها را به خطر میاندازند. تجاوز توسط مردانی که زنان را در خيابانها و ساير اماکن عمومی آزار میدهند نيز مرتکب میگردد؛ کسانيکه زنان را به روشهای تحقيرآمیز و ابژهگرايانه مورد خطاب قرار میدهند؛ آنها که با زنان پرخاشگرانه يا اهانتآمیز رفتار میکنند؛ آنها که شوخيهای مغرضانهی جنسی میکنند يا به آن میخندند؛ کسانيکه داستانهايی مینويسند و يا فيلمهايی میسازند که در آن زنان مورد تجاوز قرار گرفته و از آن لذت میبرند؛ کسانی که پورن میبينند و يا آنرا تأييد میکنند؛ آنها که به گروهی از زنان يا زنان بهطور کل توهين میکنند؛ کسانيکه مبارزهی زنان برای دستيابی به شأنانسانی را مسخره میکنند و يا در برابرشان قرار میگيرند. مردانی که اين رفتارها را انجام میدهند يا آنها را تأييد میکنند، دشمنان زناناند و در جرم تجاوز سهيماند. مردانی که میخواهند از ما زنان در مبارزهمان برای آزادی و عدالت حمايت کنند، بايد اين را بفهمند که اگر گريهکردن ياد بگيرند، برای ما چندان اهمیتی ندارد؛ بلکه برای ما مهم اين است که آنها جنايات خشونتآمیز عليه ما را متوقف کنند.

آنچه در بالا آمد، اقدامات ضروری، برای کمک به زنان برای جان سالم به در بردن از قساوتی است که عليه ما جريان دارد. چگونه میتوان به اين ظلم پايان داد؟ نياز داريم بيپردهپوشی دلايل اصلی تجاوز را پيدا کنيم و بکوشيم تا تمامی تعاريف، ارزشها و رفتارهايی که تجاوز را برمیانگيزد، از رفتارهای اجتماعی خود خارج کنيم.

بنابراين علل ريشهای تجاوز چيست؟

تجاوز نتيجهی مستقيم تعاريف قطبی ما از زن و مرد است، با اين تعاريف سازگار بوده و ريشه در ذات اين تعاريف دارد. به ياد داشته باشيد تجاوز جنسی توسط افراد روانی يا منحرف و هنجارشکن صورت نمیگيرد- تجاوز بهواسطهی الگوهای اجتماعی انجام میگيرد. در اين جامعهی مردسالار، مردان به عنوان دستهای بالاتر و در مقابل زنانی تعريف میشوند که به آنها ديگری، خصم و دستهای کاملاً متفاوت اطلاق میشود. مردان به عنوان مهاجم، چيره و قدرتمند تعريف میشوند و زنان، منفعل، مطيع و ضعيف. با توجه به اين تعاريف جنسيتی قطبی، تجاوز عليه زنان، در نهاد و طبيعت مردان است. تجاوز در شرايطی رخ میدهد که مردی که چهره تلقی میشود، زنی را تصاحب کند که به گفته مردها و تمام اجزای فرهنگ آنها، برای استفاده و ارضای او زاده شدهاست.

بنابراين تجاوز نتيجهی منطقی سيستمی است که هنجارها را تعريف کردهاست. تجاوز افراط، انحراف، تصادف و يا يک اشتباه نيست- تجسمی جنسيتی است منطبق با تعريفی که فرهنگ از آن ارائه میکند. تا زمانی که اين تعاريف به همین صورت باقی بماند- يعنی تا زمانی که مردان به عنوان متجاوز تعريف شده و زنان به عنوان پذيرندههايی منفعل، فاقد هرگونه يکپارچگی شخصيتی تلقی شوند- مردانی که تجسم اين هنجار هستند، به زنان تجاوز میکنند.

در چنين جامعهای نماد مردانگی، تجاوز است. تعريف جنسيت مردانه به شدت فالوسمحور [مرتبط با آلت تناسليشان] است. هويت يک مرد در فهماش از خود به عنوان دارندهی آلت تناسلی معرفی میشود؛ ارزش او در میزان سرافرازياش از اين هويت فالوسمحور است. ويژگی اصلی هويت فالوسمحور اين است که ارزش کاملا مشروط به داشتن آلت تناسلی است. از آنجايی که مردان هيچ معيار ديگری برای ارزشگذاری ندارند و هيچ مفهوم ديگری مرتبط با هويت نمیشناسند، افرادی را که آلت تناسلی ندارند، به عنوان انسانی کامل به رسمیت نمیشناسند.

در همین رابطه، بايد خاطرنشان ساخت که مسأله همجنسگرا بودن يا نبودن نيست. همجنسگرايی مرد انکار هويت فالوسمحور وی نيست. مردان دگرجنسگرا و همجنسگرا به يک اندازه برای هويت تناسلی ارزش قائلاند. آنها اين ارزشگذاری را به دو شکل متفاوت اما در يک سطح نشان میدهند- انتخاب آنچه مردان از آن به عنوان «ابژهی جنسي» نام میبرند- اما در ارزيابی مشترک خود از زنان بيوقفه دريافت خود از ارزش فالوسمحوری را تقويت میکنند.

اين هويت فالوسمحور مردان است که آنها را واقعاً ملزم میکند زنان را به عنوان جنس دوم عالم وجود ببينند. مردان به معنای واقعی نمیدانند که زنان افرادی محترم، حساس و دارای خواست و ارادهاند زيرا مردانگی نشانهی همهی ارزشهاست که خود تابعی از هويت آلتمحور است.  بنابراين، زنان با اين تعريف، نمیتوانند هيچ ادعايی درباره حقوق و مسئوليتهای شخصی داشته باشند.

جورج گيلدر[19] نازنين- که همیشه میتوان رويش حساب کرد تا حقايق تلخ مردانگی را به ما گوشزد کند- اينطور میگويد: «برخلاف زنانگی، مردانگی رامشده، پوچ و توخالی است.... مردانگی در ابتداييترين سطح آن، فقط در عمل قابل تبيين و تأييد است». پس چه عوامليست که اين مردانگی را تأييد و تبيين میکند: تجاوز در درجهی اول و مهمترين آنها است؛ جنگ، قتل و غارت، درگيری، امپرياليسم و استعمار- و کلا تهاجم به هر شکل و فرم و درجهاي. همهی سلطهگريهای فردی، روانشناختی، اجتماعی و حقوقی در کرهی زمین را میتوان در منبع آن جستجو کرد: هويت فالوس محور مردان.

از آنجا که ما زنان هويت فالوسگونه نداريم، به عنوان جنس مخالف و فروتر از مردان قلمداد میشويم. مردان به عنوان نمونه، قدرت فيزيکی را نتيجهی ضمنی هويت فالوسمحور تلقی میکنند و به همین دليل هزاران سال است که قدرت فيزيکی از ما ستانده شدهاست. مردان، دستاورد فکری را تابعی از هويت فالوسمحور میانگارند؛ بنابراين تعريف، ما از نظر فکری ناقص هستيم. مردان فهم اخلاقی را ناشی از کارکرد هويت تناسلی میدانند و از اين رو ما همواره به عنوان موجوداتی پوچ، بدخواه و هرزه شناخته میشويم. حتی اين تصور که زنان به اجبار جنسی نياز دارند- که پيشفرض تجاوز است- مستقيماً از اين طرز فکر برمیخيزد که همه چيز حول محور آلت تناسلی مردانه میچرخد: مردان تنها زمانی مايلند و میتوانند وجود ما را به رسمیت بشناسند که در زمان دخول جنسی، آلت تناسليشان به ما وصل باشد. فقط و فقط در آن زمان ما به چشم آنها زنهايی واقعی هستيم زنان به عنوان موجوداتی بدون آلت مردانه، مطيع، منفعل و عملاً بيمصرف تعريف میشوند. در تمام تاريخ پدرسالاری، ما طبق قانون، عرف و فرهنگ، همچون فرومايگانی قلمداد شدهايم چرا که بدنمان آلت مردانه ندارد. تعريف جنسيتی ما با تعريف «خودآزاری منفعل» يکی است: «خودآزاري»؛ زيرا حتی مردان ساديسم سيستماتيک خود را عليه ما به رسمیت میشناسند. «منفعل» نه به اين دليل که به طور طبيعی منفعل هستيم، بلکه چون زنجيرهای ما بسيار سنگيناند و در نتيجهی آن قادر نيستيم تکان بخوريم.

واقعيت اين است که برای متوقف کردن تجاوز و ديگر سوءاستفادههای سيستماتيک عليهمان، بايد تعاريف جديدی از مردانگی و زنانگی و از زن و مرد ارائه کنيم. بايد ساختارهای شخصيتی «غالب-فاعل يا مرد» و «مطيع-منفعل يا زن» را به طور کامل و برای همیشه نابود کنيم. بايد آنها را از ساختار اجتماعی خود حذف کرده، نهادهای مبتنی بر آنها را نابود ساخته و عبث بودنشان را نشان دهيم. بايد ساختارهای فرهنگی کنونی، هنرش را و کليساها و قوانيناش را بشکنيم و از بين ببريم؛ ما بايد تمام تصورات، رسوم و ساختارهای ذهنيای را که در آن مردانش متجاوزان جنسياند و زنانش قربانيان آن مردان، از سطح آگاهی و حافظهی جامعه ريشهکن کنيم. تا آن زمان، تجاوز به عنوان الگوی اصلی جنسی دوران ما باقی خواهد ماند و زنان مورد تجاوز جنسی مردان قرار خواهند گرفت.

ما زنان بايد آغازگران اين عمل انقلابی باشيم. زمانيکه ما تغيير کنيم، کسانی که خود را در مقابل ما میبينند، مجبورند يا همهی ما را بکشند يا خود را تغيير دهند و يا بمیرند. برای تغيير، بايد تمام تعاريفی را که قبلاً از مردان ياد گرفتهبوديم، دور بريزيم؛ بايد همهی تعاريف و توصيفهای مردانه در مورد زندگی، بدن، نيازها، خواستهها، و ارزشهای مان را کنار گذاشته و همه را از نو با قدرت نامگذاری خود تغيير دهيم. ما بايد از پذيرش اين سيستم جنسيتي-اجتماعی که بر پشت خمیدهی ما زنان، به عنوان يک طبقهی بردهی فرومايه، ساخته شده امتناع ورزيم. بايد از انفعالی که طی هزاران سال به تمکين از آن آموزش داده شدهايم، آگاه شويم. بايد از خودآزاريای که بيش از هزاران سال به لذت بردن از آن و خواستناش ترغيب شدهايم، سر باز زنيم؛ و از همه مهمتر، در راه رهاندن خودمان، بايد از تقليد از هويتهای فالوسمحور مردها خودداری کنيم. نبايد ارزشهای مردان را درونی کرده و يا جناياتشان را تکرار کنيم.

در سال 1870، سوزان ب.آنتونی[20] در نامهای به يک دوست نوشت:

در عين حال که نمیخواهم برای کسی يا کسانی اتفاق بدی بيفتد، همواره و به طور جدی هم چنان امیدوارم که اتفاق دهشتناکی بيفتد تا مگر شوک حاصل از آن باعث شود زنان اين سرزمین عزت نفس خود را بهدستآورده و وادار به ديدن اوج حقارت موقعيت فعليشان شوند؛ اتفاقی که باعث شود يوغ اسارت خود را بشکنند و به خود ايمان آورند؛ که باعث شود وفاداريشان به ديگر زنان، ارجحيت داشتهباشد؛ که ببينند مردان ديگر نمیتوانند به جای آنها احساس کنند، حرف بزنند يا عمل کنند و رابطهی بردهداری ديگر عمل نمیکند. واقعيت اين است که زنان در زنجير هستند و تحقيرآمیزترين قسمت بندگی آنها اين است که خود متوجه آن نيستند. بنابراين تنها با وادار کردنشان به ديدن و احساس کردن و با تشويق کردن و آگاهی دادن به آنها برای حرف زدن و تلاش است که میتوانند خود را رها سازند، گرچه در اين راه با موج توهين و تحقير از سوی دنيا روبرو هستند.

خواهران! آيا تجاوز، خشمی نيست که اين امر را متحقق خواهد ساخت؛ و آيا اکنون زمان آن نرسيده است؟

Susan B. Anthony 20

برگرفته از نشریه هشت مارس شماره 49

                 فوریه 2020 / بهمن 1398



[1]           Mary Daly  1

 

[2]           Beyond God the Father 2 

 

[3]           Medea and Thompson 3  

 

[4]           Menachim Amir 4

 

[5]           Allan Taylor 5

 

[6]           Carol V. Horos 6

 

[7]           Elizabeth Gould Davis 7

 

[8]           The First Sex 8

 

[9] Robert Sam Anson 9

 

[10]          New Times 10

 

[11]          Theodore Hesburgh 11

 

[12]          John Macheca 12

 

[13]          Midwest 13

 

[14]          Angelina Grimké 14

 

[15]          Eldridge Cleaver 15

 

[16]          Soul on Ice 16

 

[17]          dating 17

 

[18]          Lorton 18

 

[19]          George Gilder 19

 

[20]          Susan B. Anthony 20

 

 
 تعداد صفحه: 21  تعداد رکورد: 414  صفحه: 1       1    2    3    4    5    6    7    8    9    10         
 
  سازمان زنان 8 مارس (ايران - افغانستان)  © *** 2020 - 1998   8mars.com   *** استفاده از مطالب سايت هشت مارس با ذکر ماخذ آزاد می باشد٠